روزی شیخی سعودی به همراه عده ای از مریدان و دوستان بر سفره ای از اطعمه و اشربه چتر خود را باز کرده بودند و از هرگونه طعامی که در سفره با چشم مسلح و غیر مسلح دیده می‌شد تکه ای را در دهان خود همی فرو می بردند.

هنگامی که شیخ براثر عدم وجود فضای لازم در شکم به ناچار دست از لقمه زدن برداشت و خود را در گوشه سفره ولو نمود؛ سایر مریدان هم به گردش حلقه شادی زدند و طبق عادت مألوف منتظر سخنان شیخ گشتند.

شیخ استخوان شتر را خلال دندان و اندکی زبان را سمباده دندان کرده ، نگاهی به یمین و یسار نموده و چون دید چشم مریدان به دهانش دوخته است دهان باز کرد و گفت: ما به هرچه خواهیم رسیم و هرچه اراده کنیم داریم. از شرق تا غرب در اختیار ماست و حتی اگر اراده کنیم آسمان پارس را از طلوع آفتاب تا صلاة ظهر تسخیر می‌کنیم.

رندی از گوشه مجلس چون این سخن پوچ شنید گفت : یا شیخ شما از زمانی که بر سفره فرود آمده اید تا اکنون مگسی روی بینی مبارکتان جلوس کرده ؛ شما حال آن نداشته اید مگس را بپرانید ، حال چگونه است که چنین ادعای بزرگی می کنید.

شیخ بادی از گلو رها کرده و با چشمان خمار از خواب پاسخ داد : عزیز دل برادر گویی از قانون کنش و واکنش بیخبری. هرگاه غذای زیاد خوری و نوشیدنی زیاد بنوشی این کنش منجر به واکنشی چنین شود که باد معده بر مغزت فشار آورده و قدرت تفکر را از بین برد. ناچار زبان به هرزه گویی و گزافه گویی گرایش پیدا کند و آنچه پیش آید را واکنش گویند.

مریدان چون این سخن از شیخ شنیدند نعره زنان جامه ها دریدند و سر به سمت بیابان گذاشتند.

 

نویسنده : محمد حسین شمسی پور