خبرگزاری برنا: فضای داخلی- یک اتاق پنجاه متری و یک میز گرد در وسط و تعدادی صندلی که شش نفر روی صندلی ها دور میز نشسته اند. پنج استاد و یک دانشجو که امروز جلسه دفاعیه پایان نامه اش را دارد. رییس جلسه استاد پررنگ و دانشجو عباس نام دارد.

 استاد پررنگ: با سلام و احترام خدمت دوستان و اساتید گرامی امروز جلسه دفاعیه آقا عباس و قراره  که برامون از پایان نامش بگه. عباس جان شروع کن لطفا.

عباس: به نام خدا و با تشکر از شما اساتید محترم که وقت گرامیتان را به بنده دادید. پایان نامه من درباره ...

ناگهان استاد هم رنگ وسط صحبت های عباس می پره.

هم رنگ: به به عباس آقا چطوری بابا؟

عباس: ممنون استاد سلامت باشید.

هم رنگ: نیستی. چند وقته نمیای دانشگاه؟ حالت خوبه؟

عباس: ممنون استاد درگیر پایان نامه بودم.

استاد پررنگ وسط بحث می آید.

پررنگ: آقای استاد هم رنگ اجازه دهید لطفا چاق سلامتی بمونه برای بعد. بفرمایید عباس جان.

- عباس: بله عرض می کردم. پایان نامه من درباره «چگونگی ارتباط با دیگران» است.

ناگهان استاد کم رنگ عصبانی فریاد می زند: وایسا وایسا ؛تند نرو بابا. این چه پایان نامه مزخرفیه؟ این چه پایان نامه بی خودیه؟

عباس هاج و واج: چی شده مگه استاد؟ من که هنوز شروع نکردم.

استاد بی رنگ با چهره برافروخته: نه تو روخدا بیا شروع هم بکن. این از اسمش معلومه از اون پایان نامه های خاک بر سریه.

استاد پررنگ با تعجب رو به استاد کم رنگ: استاد کم رنگ چی شده ؟ این بنده خدا که چیزی نگفته.

استاد کم رنگ: دیگه چی می خوای بگه؟ یعنی چی ارتباط با دیگران؟ پس عزت و شرفمون چی می شه؟ هر کی از راه رسید و زد تو سرمون باهاش ارتباط برقرار کنیم؟

استاد صدرنگ که کنار استاد پررنگ نشسته با لبخندی از روی رضایت روی شانه کم رنگ می زند و می گوید: احسنت کم رنگ جان. الحق که هیچ وقت دست از اعتقادات برنمی داری.

کم رنگ هم که دارد کف دور دهانش را پاک می کند با قیافه حق به جانب می گوید: البته که دست برنمی دارم برادر.

عباس هاج و واج ایستاده و دارد نگاه می کند. استاد پررنگ خودش را وسط می اندازد و رو به عباس می گوید: عباس جان عزیزم این اسمش یه کم اساتید رو ناراحت کرده همین الان اصلاحش کن.

عباس با تعجب رو به استاد پررنگ: آخه چی کارش کنم؟ این که اسمشه، به خدا متن پایان نامه خیلی خوبه بذارید اول واستون بخونم بعد قضاوت کنید.

استاد پررنگ دم گوش عباس نجوا می کند: بابا اینو تا اسمش رو عوض نکنی که نمی تونی بخونیش.

عباس با ناراحتی می گوید: خوب چی بذارم اسمشو؟

استاد خوش رنگ که از اول جلسه کاملا در سکوت بوده انگار منتظر این لحظه است. با لحن فاتحانه ای می گوید: اسمشو بذار «چگونگی برخورد عزتمند با دیگران».

استاد هم رنگ: آفرین، احسنت، باریکلا. خوب خدارا شکر که اسمش درست شد.

عباس مجددا با غیظ شروع می کند: «چگونگی برخورد عزتمند با دیگران».

ناگهان استاد صدرنگ که انگار چیز مهمی کشف کرده چشمانش برق می زند، سرش را می خواراند و می گوید: وایسا وایسا. این دیگران اسم و رسم ندارند؟ شغل ندارند؟ چی کاره اند؟ آدم های خوبین یا بد؟ نکنه جاسوسن؟ نکنه غرب زده ان؟ نکته دشمن باشن؟

استاد کم رنگ با لحن فاتحانه: اینم یه حرفیه.

عباس که چشمانش از حدقه دارد بیرون می زند و گوش هایش سرخ شده می گوید: ای بابا. دیگران چه فرقی می کنه آخه کی باشن؟ منظورم انسان هایی است  که در مسیر زندگی ما قرار دارن و می خواهیم باهاشون تعامل داشته باشیم.

ناگهان استاد کم رنگ مثل تیری که از چله کمان رها شده است از روی صندلی بلند می شود و با فریاد می گوید: یعنی چی که مهم نیست؟ مگه می شه که ما با هر کسی ارتباط داشته باشیم؟ مگه می شه با هر کسی که اومد جلو بگیم سلام و علیکم ماچ ماچ؟

استاد پررنگ دست استاد کم رنگ را می گیرد، روی صندلی می نشاند. یک لیوان آب خنک دستش می دهد و رو به عباس کرده، با تلخی می گوید: خوب معلوم کن کی هستن این دیگران. نمی بینی رنگ به رخ استاد کم رنگ نمونده.

عباس با حرص می گوید: من از کجا بدونم کی هستن استاد؟ این یه پایان نامه است . دیگران یک صفت کلیه که به هر کسی اطلاق می شه. چطوری مشخص کنم کی ممکنه باشه؟

استاد خوش رنگ که انگار حلال تمام مشکلات است با صدایی حاکی از تمسخر می گوید: اسم پایان نامه رو تغییر بده. بذار «چگونگی برخورد عزتمند با دوستان». وقتی می گی دوستان دیگه خیال خودت هم راحته که مشکلی پیش نمیاد.

عباس رو به استادخوش رنگ: دوستان؟ استاد پس اگه یه غریبه که نمی شناسیم و اولین باره که می بینیمش، خواست با ما تعامل کنه چی؟

این بار استا صدرنگ جواب می دهد که: اصلا چه لزومی داره با غریبه ها تعامل کنیم؟ مگه دوستان ما چه کم و کسری دارن که باید غریبه ها پاشون وسط کشیده بشه؟ حالا اگر هم لازم بود یه غریبه با ما تعامل کنه باید یه دوست معرفیش کرده باشه. اینجوری دیگه غریبه نیست، دوستمونه.

عباس کلافه و درهم ریخته با خشم: باشه بابا باشه. «چگونگی ارتباط عزتمند با دوستان» خوبه؟

استاد هم رنگ که کمی از فریادهای استاد کم رنگ ترسیده با خوشحالی: خوب خدا را شکر که این هم حل شد دیگه.

استاد پررنگ در تایید هم رنگ: دقیقا. گره ای که می شه با دست باز کرد چرا با دندون باز کنیم.

عباس دندان قروچه ای می کند و ادامه می دهد: حالا اجازه می دید ادامه بدم؟

استاد صدرنگ کمی سرش را می خاراند و می گوید: قبل از اینکه ادامه بدی یه سوالی داشتم.

عباس با استیصال به استاد صدرنگ نگاه می کند: بفرمایید.

استاد صدرنگ: این پایان نامه شما چرا تو طلق و شیرازه نارنجیه؟

قبل از عباس استاد پررنگ رو به استاد صدرنگ می کند و می پرسد: استاد جان مگه فرقی هم می کنه؟

استاد صدرنگ با لبخند همیشگی: پس چی که فرق می کنه استاد پررنگ. مگه یادتون رفته اون دانشجو مشکل داره که می خواست فضای دانشگاه رو به هم بریزه همیشه لباس نارنجی تنش بود؟ همونی که کمیته انضباطی اخراجش کرد رو می گم.

عباس با تحیر، با صدایی که از خشم می لرزد: خب طلق و شیرازه من چه ربطی به اون داره؟

استاد صدرنگ با تحکم و عصبانیت: فکر کردی ما نمی فهمیم با این حرکت نمادین سعی داری اعتراضتو به اخراج اون از این طریق اعلام کنی؟ فکر کردی نمی دونیم که با این حرکت هتاکانه میخوای رای کمیته انضباطی رو زیر سوال ببری؟ من اجازه چنین حرمت شکنی را به شما نمی دهم.

استاد هم رنگ رو به عباس: آره عباس؟ واقعا می خوای این کار رو بکنی؟ از تو بعیده پسرم. سرت به کار خودت باشه. تو ترم آخری چی کار به این دانشجوهای ... داری؟

عباس ترسیده و عرق کرده: نه به خدا استاد من اصلا نمی دونم اون بنده خدا کی بوده. این طلق و شیرازه نارنجی هم از همین لوازم تحریر فروشی سر خیابون خریدم. بابا اصلا درش میارم. بدون طلق و شیرازه دفاع می کنم.

عباس طلق و شیرازه را در می آورد و به گوشه ای می اندازد. عباس: حالا خوب شد؟

استاد پررنگ با کدخدا منشی وارد بحث می شود: خب دیگه درست شد. حالا از اول شروع کن که خیلی وقت کمه.

عباس در حالی که زیرچشمی استاد صدرنگ را نگاه می کند بریده بریده ادامه می دهد: «چگونگی ارتباط عزتمند با دوستان»

در این لحظه استاد کم رنگ در حالی که تبلتش را روی دست گرفته فریاد می زند: صبر کن عباس آقا تند نرو. بذار قبلش من این چیزی که با تبلتم الان پیدا کردم رو واسه دوستان بخونم.

استاد پررنگ که کمی هم کلافه شده رو به استاد کم رنگ: باز چی شده کم رنگ جان؟ چی پیدا کردی؟ نمی شه بعدا واسه خودمون بخونیش؟

استاد کم رنگ: نه نمی شه. الان باید قبل از این جلسه دفاعیه بخونمش. اینجا لیست کتابای آقای فلانیه. همون نویسنده گمراه خارجی. اسم یکی از کتاباش هم هست «ارتباط با رفقا». می دونید کتاب درباره چیه؟ خوب معلومه دیگه درباره بحث های کمونیستی.

عباس از کوره در رفته فریاد می زند: خوب به پایان نامه من چه ربطی داره این؟

صدرنگ با صدای بلند رو به عباس: صداتو بیار پایین. خجالت بکش. سر استادت داد می زنی؟

کم رنگ با صدایی که حالا تبدیل به جیغ شده: ربط نداره؟ معلومه که ربط داره. کلمه «چگونگی» که در هر دو مشترکه. این اولین شباهتش. کلمه «دوستان» و «رفقا» هم که مترادفه. دیگه چی می خوای باشه ؟ همین مونده که پایان نامه کمونیستی تو رو بخوایم تایید کنیم.

استاد خوش رنگ زیر لب: از اون اول هم معلوم بود یه ریگی به کفش این پسره هست.

عباس که گویی مسخ شده فقط نگاه می کند.

استاد هم رنگ که دلش برای عباس سوخته با لحن پدرانه ای می گوید: عباس جان، پسرم ما خیر و صلاح تو رو می خوایم. حیف از دانشجویی مثل تو که بخواد در دام این افراد معلوم الحال بیفته. این ها نه دنیا دارند و نه آخرت. تو گول اینا رو نخور. اینهمه درس خوندی که برای مردمت مفید باشی. سرت به کار خودت باشه پسرم.

عباس لبخند تلخی می زند، وسایلش را جمع می کند و در افق محو می شود...