یادم نیست کی آمد، اواخر تابستان یا اواسط پاییز، اما وقتی آمد فهمیدم زمستان زندگیم در راه است. خیلی سخت گذشت خیلی، اما زمینش زدم و تمام شد، تنها یک کاش برایم ماند، کاش چهار سال پیش که آمد، کسی بود و راه را نشانم می داد، همان کاری که این روزها من انجام می دهم.
راننده دست هایش را مشت می کند، روی پاهایش می کوبد و مدام تکرار می کند: «کاش چهار سال پیش که آمد کسی بود و راه را نشانم می داد، کاش ...»

همین اول صبح سوژه را یافته ام، با پای خودش آمده، آن هم داخل تاکسی و قبل از رسیدن به محل کارم، فرصت را مناسب می بینم، سر صحبت را با راننده باز می کنم و رشته کلام را به دستش می دهم.
«4 سال پیش آمد، اولش با گزگز شدن و خواب رفتن پاهایم حسش کردم، همیشه بی حال بودم و خیلی زود خسته می شدم. آن اوایل زیاد اهمیت نمی دادم اما وقتی بیشتر شد پیش پزشک رفتم. چند تا آزمایش نشان داد به «ام اس» مبتلا شده ام. وقتی پزشک درباره بیماری ام می گفت مطب روی سرم آوار شد و بعدش هم افسردگی بود که سراغم را گرفت.»

محمد 43 سال دارد. 12 سال پیش ازدواج کرده و نیما حاصل زندگی مشترکش است. پسری 10 ساله که همه زندگی اوست. کسی که باعث می شود محمد به عشق او به جنگ با بیماریش برود.
« وقتی فهمیدم به «ام اس» مبتلا شده ام زندگی ام تعطیل شد. خانواده، کار و حتی درمان بیماری ام را فراموش کرده بودم، تنها گوشه ای می نشستم و فکر می کردم، آن هم فکرهای بیهوده. یک روز دیدم همه زندگیم دارد از بین می رود، مهم تر از آن نیما بود که تحت تاثیر این زندگی قرار گرفته و افسرده شده بود و روز به روز نمرات درسی اش افت می کرد. فکر تباه شدن زندگی نیما آن هم به خاطر من دیوانه ام کرد. همین انگیزه ای شد دست روی زانو بگذارم و بلند شوم نباید اجازه می دادم «ام اس» من را از پای درآورد. باید خوب می شدم.»

دو سال از روزهای زمستانی محمد می گذرد، حالا «ام اس» 730 روز است که جلوی محمد سر خم کرده، بیماری که حتی اسمش خیلی ها را مغلوب می کند؛ « باید خوب می شدم و شدم. دو سال است که هیچ حمله ای نداشته ام، هر چند هنوز «ام اس» هست و آن طور که می گویند تا آخر عمر با من خواهد بود اما دیگر این من هستم که کنترلش می کنم.»

روزی که پزشکان به محمد می گویند مدتهاست بیماری اش پیشرفتی نداشته و کنترل شده، جرقه ای در ذهنش روشن می شود، جرقه ای که با آن ممکن است آتش زندگی خیلی ها دوباره شعله ور شود؛ « آن روز در مطلب دکتر تصمیمی گرفتم. با خودم گفتم من که سرمایه ای ندارم تا با آن مرکزی برای درمان بیماران ام اسی بسازم، علمش را هم ندارم برای یافتن درمان این بیماری قدمی بردارم، تنها یک کار از من ساخته است این که از این به بعد به هر کسی که رسیدم بخواهم کمتر فکر و خیال کند، آن هم برای فکر هایی که یا راهی برایش نیست یا حداقل به این زودی ها راهی برایش پیدا نخواهد شد. این همان کاشی است که می گویم. اگر قبل از آنکه مبتلا شوم کسی بود و به من اینها را می گفت؛ این کش ندادن غم، غصه و عصبانیت را، دوسال از زندگیم  تبدیل نمی شد به روزهایی که جز درد، بیمارستان و دارو نبود. فکر اینکه فردا چه خواهد شد و غصه گذشته، حالم را از من گرفت.»

 حرف های محمد که تمام می شود حالا این مسافرها هستند که به حرف می آیند و درباره «ام اس»، راه های ابتلا و درمان می پرسند و او با لبخند به تک تک سوال ها پاسخ می دهد. «ام اس» برای محمد فقط یک بیماری کشنده و خاطرات بد نیست. بیماری که می توانست محمد را از بین ببرد نقش جدیدی در زندگی برای او تعریف کرده؛ نقش یک فرشته نجات بخش.