به خانه اش که می رسم شب قبلش ابرها جنگیده اند و زنگ خانه را از کار انداخته اند. تلفن می زنم. فاطمه نوه بزرگش در را باز می کند و «اختر عوض زاده» با لباس یکدست سفید، روسری سرمه ای و عصای سفید و با لبخندی مهربانانه به استقبالم می آید. موهای سپیدش که از زیر روسری پیداست حکایت 70 ساله تلخی و شیرینی زندگی زنی را روایت می کند که 26 سال انتظار مهم‌ترین فصل آن است.

000

مثل هیچکس

«اختر عوض زاده» مادر شهید «محمد اسماعیل نژاد» است، یکی از ده ها هزار شهید مفقودالاثر دفاع 8 ساله. وقتی می خواهد از محمد برایم بگوید فقط خوبی‌ها در یادش مانده، مثل همه مادرها؛«دو پسر و سه دختر دیگر هم دارم اما محمد با همه شان فرق داشت. همیشه مثل یک دختر در کارهای خانه کمکم می کرد؛ جارو می زد، حیاط را می شست، لباس هایی که شسته بودم پهن می کرد. هیچ وقت ندیدم فکر آینده خودش باشد مثل بقیه پسرهای همسن و سالش به ازدواج و اینها فکر نمی کرد همه اش فکر مسجد بود و جبهه.»

 دلش را انقلاب برد، تنش را جنگ

  «وقتی انقلاب شد 12ساله بود. دیگر در خانه بند نمی شد. بعد از مدرسه همه وقتش در مسجد می گذشت، این برنامه روزانه اش بود تا اینکه دانشگاه قبول شد. بعد آن هم هیچ وقت خانه نبود؛ یا مسجد بود یا دانشگاه و یا جبهه.

دانشجوی ترم سوم فوق دیپلم نقشه کشی بود. آنقدر جبهه رفته بود که دیگر دانشگاه اجازه رفتن نمی داد. اما خودش در مسجد ثبت نام کرد و از این طریق دوباره رفت.

جبهه رفتن را واجب می دانست. حتی زمانی که پدرش در بیمارستان بستری بود، به جای اینکه کنارش بماند، وسایلش رابرداشت و رفت. وقتی اعتراض کردم می گفت؛ پدرم تنها نیست، باید کنار آنهایی باشم که جلوی توپ و خمپاره مانده اند.»

0000

آن روز که استخاره خوب آمد

«عملیات بیت المقدس 7 بود. آخرین عملیات دفاع 8 ساله و هشتمین بار رفتن محمد به جبهه. محمد این بار هم برای رفتن از قرآن می پرسد؛«هر وقت به جبهه می رفت استخاره می گرفت. برای بار هشتم هم همین کار را کرد. پنج روز از رفتنش گذشته بود که استخاره خوب آمد.

بعدها شنیدم که گفته؛«استخاره کرده ام شهید می شوم.» عکسی را که قبل رفتن به من سپرده بود را هم برای همین گرفته بود.»

راز شب های بهار

«بهار بود، خرداد ماه سال 1366، یک شب تل خاکی را در خواب دیدم که پرچم مشکی رنگی رویش گذاشته و نوشته بودند محمد. وقتی پرسیدم این پرچم برای چیست؟ گفتند این را گذاشته ایم تا مزارش گم نشود. «اما محمد من که زنده و سالم است.» این جمله را که گفتم بیدار شدم. هیچ وقت دلم نیامد این خواب را برایش تعریف کنم اما از آن شب دیگر منتظر شنیدن خبر شهادتش بودم.

بهار بود، خرداد ماه سال 1367، دوماه به پایان جنگ مانده بود و یک ماه از دانشگاه محمد. محمد تصمیم گرفت برای بار هشتم برود. ماه قبلش خواب دیده بودم که جنگ تمام می شود. گفتم؛ محمدم نرو. از خوابی که دیده بودم برایش گفتم و اینکه جنگ به زودی تمام خواهد شد، گفت؛ وقتی جنگی نباشد حضور من چه اهمیتی دارد؟ اصل کار الان است من باید آنجا باشم.

رفت. چند وقت بعدش برگشت. دو سه روز ماند. مریض شده بود و دوستش هم شهید. یادگاری های او را برد خانه شان و در مراسم ختمش شرکت کرد. عکسی به من داد و خواست مراقبش باشم.  این بار با عباس پسر همسایه مان رفت. چند وقت بعدش شنیدم عباس برگشته اما خودش را از من پنهان می کرد. وقتی از مادرش علت را می پرسیدم هر دفعه یک جوری بحث را عوض می کرد، اما فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. من خوابش را دیده بودم.»

000111

چشم به راهش هستم

«کسی شهادتش را ندیده، همرزمانش دیده اند که تیر خورده اما نتوانسته اند بیاورندش و در منطقه مانده. اوایل گفتیم شاید اسیر شده باشد. تمام آن سالهایی که اسرا برمی‌گشتند عکسش را می بردم تا پیدایش کنم اما بعد چند سال، ناامید بازگشتش شدم.

همان سال های پایانی جنگ، 8 ماه هر روز پسر کوچکم را که آن موقع 5 ساله بود  به همسرم می سپردم  و تنها به پزشکی قانونی می رفتم، به همسرم هم چیزی نمی گفتم تا ناراحت نشود. هر کاری که توانستم کردم اما پیدا نشد تنها کاری که توانستیم انجام دهیم این بود که یادبودی برایش در قطعه 40 شهدای گمنام بسازیم. الان سه سالی هست که به خاطر سیاتیک پا که دارم آنجا هم نمی توانم بروم.»

 «بچه هایم پیگیری می کنند تا از طریق آزمایش DNA شاید بتوانیم میان شهدای گمنام پیدایش کنیم. چند وقت پیش برای اولین بار چند نفری از سپاه آمده بودند به ما سر بزنند شماره تماسی دادند تا پیگیر پیدا کردن محمد شویم و گفتند کمکمان می کنند اما هرچه تلفن می زنیم کسی حتی گوشی را برنمی دارد.»

image-2a5e08b2166909b89b4f704b048eda3830f631ac0dce155cf3034ddbdd1e30e3-V

 جاودانه شد

می گویند؛ شهیــد که باشی، یک بار شهیـــد می شوی؛ مادر شهیـــد که باشی، هر روز؛ مادر شهیـــد مفقودالاثر که باشی، هر ثانیـــــه. خواندن این جملات حالت را دگرگون می کند اما این را وقتی عمیق حس می کنی که در کنار مادر پسری که هرگز برنگشته، نشسته باشی، آنجا که میان حرفهایمان سکوت می کند و به قالی زیر پاهایش خیره می شود. کسی چه می داند 26 سال انتظار؛ ساعت و دقیقه و ثانیه‌هایش چطور سپری می شود؟

«وقتی نگرانی‌ام را می دید می گفت به جز من دو پسر دیگر هم داری انقدر به من فکر نکن. وقتی می دیدم خودش دوست دارد و دلش آنجاست حرفی نمی زدم و جلوی رفتنش را نمی گرفتم.

الان هم ناراحت نیستم قسمتش این بود. خدا را شکر می کنم که شهید شده و باعث افتخارم. اگر پیکرش برمی گشت خیلی بهتر بود، اما خودش این را می خواست. بعدها وصیت نامه اش را که درون صندوق صدقات انداخته بود، پیدا کردم و خواندم، فهمیدم خودش از خدا خواسته بود که پیکرش برنگردد.

هروقت دلم برایش تنگ می شود صلوات فرستادن برایش، تنها چاره من است می دانم که شهدا نیازی به این کار ندارند اما این تنها کاری ست که دلم را آرام می کند.»

image-57b29182262b0eaa1a70028788ed5048e3b6855138e8cf2b41a415bc81211215-V

هنوز می بینمش

 پسر 26 سال است که رفته، اما بی‌معرفت نیست، هنوز هم به خواب مادر می آید؛«امسال چند بار به خوابم آمد. ماه پیش خواب دیدم در روستای محل تولدم کلی نان پخته ام، محمد آمد، کلی در آغوشم گرفتم و بوسیدمش. گفتم؛ محمدم اینها را برای تو آماده کرده ام. گفت؛ من دیگر اینجا کاری ندارم اینها را به آنهایی بده که نیاز مالی دارند. خیال کردم که بیدارم خوابش را که می بینم کلی آرام می شوم.»

 

«اختر عوض زاده» به اینجای گفت‌و‌گو که می رسد مکث می کند و لبخند می زند. حتما مادر و پسر حرف های زیادی داشته اند، حرف هایی به اندازه 9هزار و 781 روز انتظار.

 

کدخبرنگار:931102