به گزارش خبرنگار خبرگزاری برنا،مولانا را باید فراتر از مرز‏های سیاسی، قو‏می ‏و حتی انسان شرقی دید.

به مناسبت هشتم مهرماه،روز جهانی مولانا جلال الدین بلخی،کارگردانی به یاد او دست به قلم شده است که عروسک ها را برای به تصویر کشیدن عظمت و بزرگی مولانا به صحنه تئاتر آورده است.
در این یادداشت که «بهروز غریب پور» در اختیار سرویس تئاتر خبرگزاری برنا قرار داده،آمده است:

کیستی تو؟

پس از بر گشتن از کیف – اکراین –مطابق روشی که هنگام همکاری با بهزاد عبدی داشتیم می بایستی از خواننده ها و نوازنده ها دعوت می کردیم که برای خواندن نقشهایشان یا اجرای قطعاتشان می آمدند و غالبا بدون حضور خواننده ی یا نوازنده ی مقابلشان قطعه را ضبط می کردیم.نوبت به گفتگوی حضرت شمس و حضرت مولوی که رسید ،از بخت خوش من هم همایون شجریان و هم معتمدی در استودیو بودند....

نمی خواهم بگویم چرا اما ناگهان تصمیم گرفتم که از این دو خواننده ی قدر بخواهم که دیالوگهایشان را بصورت آزاد اجر ا بکنند.

به همراهشان وارد استودیو شدم و توضیحاتی دادم و از جمله گفتم این گفتگو سرنوشت ساز است و محل مناقشه ی فراوان مولوی شناسان و حتی مخالفان مولوی و شمس در روزگار حیات مولوی و حتی این زمان با طعنه گفته و می گویند که دو مرد چرا باید خلوتی چهل روزه داشته باشند و در این چهل چه گفته اند و چه کرده اند.

پس این قطعه باید فصل الخطاب باشد و چنان عاشقانه و چنان رمز گونه و در عین حال روشنگرانه باشد که مقام هر دو حفظ و رابطه ی مرید و مرادی آنها آشکار بشود و دعوتشان کردم که همچون دو کشتی گیر هم وزن و هم قدرت سرشاخ بشوند و نبرد آوازی داشته باشند.هر دو با هوش هر دو چابک اما هردو بی تجربه در ایفای نقشهای این چنینی بودند پس سراپا دلهره بودم سکوت شد و همایون خواند:

شمس:هر زمان نو می شود نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست
مصطفی فرمود دنیا ساعتیست
چون رهی زین زندگی پایندگیست
آزمودم ،مرگ من در زندگیست
چون رهی زین زندگی پایندگیست

و ناگهان معتمدی همچون یک بازیگر که سالها بر صحنه بوده باشد سکوت کرد و سپس خواند:کیستی تو؟ و همایون با صلابت یک مرشد ،یک استاد تمام :عین خود حضرت

شمس پرسید :کیستی تو؟!!!

و من خودم را به گفتگوی آنان سپردم و نگذاشتم که این خلوت استاد و شاگرد را با توصیه های حین ضبط ولو برای لحظه ای متوقف بشود:
مولوی:قطره ای از باده های آسمان.
شمس:این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وا رهان.

مولوی :کیستی تو؟
شمس:آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پرده ست بر در گاه جان
مولوی:کیستی تو؟
شمس:تیر پران بین و نا پیدا کمان
جانها پیدا و پنهان جان جان
مولوی: کیستی تو؟
شمس:ره نمایم ، همرهت باشم رفیق
من قلاوزم درین راه دقیق.
مولوی :کیستی تو؟ همدلی کن ای رفیق...
شمس: در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم
هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر
بر خوانم و افسونش حراقه بجنبانم


استودیو پاپ غرق گفتگوی شمس و مولوی بودند سکوتی غریب بر همه چیره شده بود.اتفاقی که در هر اجرای اپرای مولوی تکرار می شود و این گفتگوی رمز آلود اما روشنگر را با گوش جان می شنوند و در فضای مجازی –بخوانید زیر طاق آسمان و میان اشخاص دور از هم ، چنان دور چون ستارگان این گفتگو را برای هم ارسال می کنند و عشق را میان سیاره های بشری ،مردان و زنان دختران و پسران و جاری می کنند و من بکرات در معرض این سوال قرار گرفته ام:کیستی تو؟ گوینده یا نویسنده می خواهد از من بپرسد که چطور از میان هزاران شعر چنین گفتگویی را نوشته ای و اساسا چگونه اپرای مولوی را نوشته ای ؟ تنها بگویم که چند سال در خلوتی چنان چون خلوت میان حضرت شمس و حضرت و چنان چون آن تاریکی رمز آلود استدیو پاپ خود را به دریای ابیات و دنیای معنی نهفته در مثنوی معنوی و غزلیات شمس و...سپردم و از همدلی عمیق بهزاد عبدی و تمام خوانندگان و سپس از تمام عشق و همت اعضای گروهم برخوردار شدم تا چنین اثری را بیافرینم.اثری که پس از چند صد اجرا ناگهان و بسرعت برق بلیتهایش بفروش می رود و هر بار بر شما طرفداران آن افزوده می شود....

چه جواب دیگری دارم جز اینکه بگویم :
تا نگردی پاک دل چو ن جبرئیل
گر چه گنجی ، در نگنجی در جهان
آدمی چون کشتی است و با باد بان
تا کی آرد باد را آن باد ران

بهروز غریب پور/مهرماه 93