«اشباح» آخرین ساخته داریوش مهرجویی است. این فیلم و فیلمنامه آن به دلیل استفاده از نمایشنامه نویسنده شهیر نروژی، هنریک ایپسن در جایگاهی به مراتب بهتر از چند فیلم اخیر این کارگردان که از فیلمنامه ای ضعیف برخوردار بود قرار می‌گیرد.

مهرجویی سابقه موفقی در ساخت آثاری اقتباسی مانند «سارا» داشته است.سارا به همین دلیل یکی از کارهای موفق این کارگردان صاحب نام سینمای ایران به حساب می آید. این فیلم نیز از نمایشنامه دیگر هنریک ایپسن یعنی خانه عروسک سود جسته بود.به نظر می رسد مهرجویی برای رهایی از عواقب و جلوگیری از ضعف های نوشتاری چند اثر قبلی اش به سراغ نوشته ای دیگر از این نویسنده شهیر رفته است تا اثر موفق دیگر مانند سارا را در کارنامه اش ثبت کند. اما متاسفانه در این زمینه نیز ناکام ماند. او اگر چه اثری را خلق کرد که در قیاس با چند کار قبلی اش جایگاه بهتری داشت اما باز هم نتوانست اثری در خور سابقه و نامش بسازد.

فیلم «سارا» اقتباسی از نوشته ایپسن بود که کاملاً آداپته و ایرانیزه شده بود. زیرا ساختار و لحظات مهم و تاثیر گذار این نمایشنامه در فیلم رعایت شده بود. اما مهرجویی در فیلم «اشباح» این ساختارهای محکم و شخصیت پردازی دقیق و چارچوب درست قصه و درام نویسنده را کناری نهاد و تنها شخصیت ها و بخش هایی از داستان را در فیلمش به خدمت گرفت.مهرجویی به دلیل اینکه با نگاهی به نمایشنامه ایپسن، فیلم «اشباح» را ساخته از بسیاری از اطلاعات مهمی که در قصه بازگو می شود چشم پوشی می کند و قصه ای را روایت می کند که بدون استفاده از اطلاعات دقیق برای مخاطبش، اثری گنگ و نا مفهوم را به همراه می آورد. به عنوان مثال در نمایشنامه ایپسن تمام اطلاعات درباره علت سوختن پرورشگاه وعلت بیمه نشدن آن توسط کشیش ماندرز ارائه می شود. اطلاعاتی که حتی کشیش را در جایگاه متهم به آتش سوزی قرار می دهد. اینکه کاپیتان آلوینگ(سرهنگ) شخصیت بی اخلاقی بود وماندرز که فردی متعصبی است به دلیل تعصب اهالی شهر و برای اینکه آماج حملات افراد متعصب قرار نگیرد در بیمه کردن یک موسسه خیریه اقدام به بیمه کردن آن محل نکرده است.در نمایشنامه حتی درباره مسایل مالی پرورشگاه نیزتوسط ماندرز وخانم آلوینگ به تفصیل اشاره می‌شود.

فراموشی هدف اصلی نویسنده نمایشنامه اشباح در فیلمنامه 

فیلم اشباح مهرجویی درباره بیماری مازیار«اوزوالد» نیز اطلاعاتی به بیننده نمی دهد. بیماری این شخصیت یک از مهمترین دلیلی است که ایپسن نمایشنامه اش را بر پایه آن نوشته است.هدف نویسنده از این نمایشنامه بیان این موضوع است که«کفاره گناه پدر را فرزند می دهد» این موضوع به صراحت که در نمایشنامه و در قالب دیالوگ اوزوالد بیان می شود. اگر مهرجویی قصد داشته تا با نگاهی به نمایشنامه ایپسن فیلمنامه اش را بنویسد باید اهداف نویسنده را در نگارش نمایشنامه در نظر می گرفت. باید بربیماری پسر تاکید ویژای می کرد؛نه اینکه تنها شخصیت های قصه را از نمایشنامه وام بگیرد.به همین دلیل در نگارش فیلمنامه دچار ضعف هایی آشکار شده است. ورود و معرفی شخصیت هایی که در نمایشنامه بسیار تاثیر گذار بودند بسیار دیر ، ناقص و سر دستی در قصه مهرجویی اتفاق می افتد. بطوری که دیگر مخاطب هیچ ارتباطی با آنها برقرار نمی کند. اتفاق هایی قصه بسیار دیر در فیلم رخ می دهند. تغییر ماهیت شخصیت ها و روایت اشتباه نمایشنامه باعث شد تا صدمات جدی بر قصه مهرجویی نیزوارد شود. مهرجویی اگر می خواست تا شخصیت های قصه اش را از نمایشنامه ایپسن وام بگیرد باید به مثبت یا منفی بودن این شخصیت ها نیز توجه می کرد. متاسفانه شخصیت های خاکستری و منفی این نمایشنامه در قصه مثبت و حتی بی هویت و فاقد شناسنامه هستند. بگونه ای که بود و نبودشان نبودشان هیچ تاثیر در قصه ندارد. به عنوان مثال شخصیت دایی بابا که از کشیش نمایشنامه وام گرفته شده بود تغییر ات ماهوی پیدا کرد.این چهره به دلیل بکارگیری اشتباه در قصه به فردی بی تاثیر و بلاتکلیف تبدیل شده بود.این در حالی است کشیش ماندرز در نمایشنامه فردی متعصب و غیر منطقی معرفی می‌شود.


مهرجویی در برداشت آزادش به اصول نویسنده اشباح متعهد نماند 


درست است که مهرجویی اعلام می کند که این فیلم برگرفته از نمایشنامه اشباح است اما باید در حال و هوای کلی وشخصیت های بکار گرفته شده به ذات اثر و نویسنده پایبند باشد. در غیر این صورت دیگر نیازی به اعلام آن در تیتراژ اثر نیست.پس زمانی که این موضوع مطرح می شود باید به کلیت اثر و مثبت و منفی بودن شخصیت های آن وفادار باشد. زیرا اثرش با اثری که از آن گرفته شده سنجیده می شود.

البته مهرجویی روایت داستان را نیز به هم می ریزد اگر چه او در انتخاب هر نوع روایت آزادی عمل دارد و نمی‌توان از او در این باره خرده گرفت اما روایت مهرجویی از نمایشنامه ایپسن فاقد جذابیت های دراماتیک و گره افکنی های مناسب است. در نمایشنامه مخاطب اطلاعی از اتفاق و نوع روابط ندارد.زیرا خواننده همزمان با مطلع شدن کشیش ماندرز و اوزوالد در جریان وقایع داستان قرار می گیرد. اما در فیلمنامه بیننده در جایگاه دانای کل قرار می گیرد و بیش از شخصیت های داستان ازهر آنچه در گذشته پیش آمده و ارتباط مرموز شخصیت ها است مطلع می شود.این اتفاق به همراه ریتم کند داستان و عدم شخصیت پرداری درست و کامل چهره های تاثیر گذار در فیلمنامه مهرجویی باعث عدم باور پذیری و عدم تمایل بیننده به پیگری وقایع داستان می شود. 



تغیراتی ماهوی شخصیت های ایپسن در فیلمنامه 

همانطور که عنوان شد در نمایشنامه شخصیتی وجود دارد به نام کشیش ماندرز، این کشیش در نمایشنامه ایپسن کسی است که در سرارسر نمایشنامه تاثیر گذار است و اساساً نمایشنامه با ورود او آغاز می شود.پس با ورود او به قصه متوجه می شویم که کشیش کسی است که بر روی شخصیت مادام آلوینگ( مادر مازیار)، انگستراند( معمار)، رژین (رزا) تاثیرفراوانی دارد. این اتفاقی است که در فیلم اشباح مهرجویی تنها با چند سکانس آن هم پس از بازگشت مازیار از پاریس به آن پرداخته می شود.تاثیر گذار بود این شخصیت بر زندگی خانواده و مادرمازیار تنها در یک فلاشبک کوتاه نمایش داده می شود. از سوی دیگر شخصیت کشیش ماندرز که در فیلم به نام دایی بابا معرفی می شود هیچ تاثیر بر دو شخصیت دیگر قصه ندارد. حتی در آن هیچ اثری از مخالفت های شخصیت اوزوالد و کشیش نیست.او کسی است که در نمایشنامه مخالف ادامه تحصیل پسر خانم آلوینگ، در رشته هنراست چرا که هنر را باعث انحراف پسر می داند.اومخالف مطالعه آثار روشنفکران غربی است و زن را به دلیل مطالعه این نوع آثار سرزنش می کند. دخالت او در کوچکترین امور خانه خانم آلوینگ به خوبی به چشم می خورد.مهرجویی تاثیر گذار بودن این شخصیت را بر روی مادر تعریف می کند اما این شناخت و اطلاعات و چرایی آن را به بیننده منتقل نمی کند. اوشخصیت دایی بابا را ناگهان در بخش دوم وارد قصه می کند در حالی که در بخش اول قصه هیچ اطلاعاتی از دایی بابا و شخصیت منحصر به فرد او به بیننده نمی دهد. شخصیت دایی بابا فاقد هر گونه شخصیت پردازی درست است بگونه ای که بود و نبود او در قصه مهرجویی هیچ فایده ای ندارد.علت اصلی آن نیز حذف شخصیت پردازی است که ایپسن از این فرد درنمایشنامه اش دارد. مهرجویی تنها به این دلیل که اثرش برگرفته ای از اثر ایپسن است تمام اطلاعات مورد نیاز مخاطب از این شخصیت را حذف کرده و تنها سایه ای از این شخصیت را به مخاطبان فیلمش معرفی می کند که هیچ کمکی هم در برقراری اطلاعات به این مخاطب نمی‌کند.

نگاه فلسفی و عجیب این کشیش در نوع خود بی نظیر است اوانسانی مغرور و متعصب است وخود را یک چهره مطهر می داند که در دورانی از انحراف زنی که شوهرش را ترک کرده جلوگیری می کند و از این عمل خود با افتخار یاد می کند اما زمانی که متوجه می شود که شوهر آن زن هیچگاه تغییری در رفتارش نداده و زن برای او نزد مردم و پسر آبرو خریده است ؛ با یک عذر خواهی پس از سالها تفاخر به کاری که کرده ماجرا را تمام می کند.این شخصیت نماد فردی متعصب و بی سواد است. که بر امواج جهل مردم کشتی می راند.کشیش زمانی که در مقابل سئوال خانم آلوینگ قرار می گیرد که ،یعنی شما هیچ اطلاعی از آنچه محکوم می کنید ندارید؟ پاسخ می دهد: در زندگی مواردی پیش می آید که انسان باید به قضاوت دیگران متکی باشد. نظم دنیا بر این است. جز این هم نمی تواند باشد. اگر غیر از این بود اجتماع به چه صورتی در می‌آمد؟

 




فیلمنامه ضعیفی که جایگزین  چارچوب محکم نمایشنامه ایپسن شد. 

اما شخصیت دایی بابا با اسم و عنوانی که مهرجویی برای آن انتخاب کرده چهره ای کاملاً مثبت در قصه دارد.زمانی که تمام این اطلاعات از مخاطب گرفته می شود حضور ناگهانی شخصیت دایی بابا به عنوان یک ناجی خانواده برای مخاطب قابل قبول نیست. از این رو حذف اطلاعت مهم از شخصیت دایی بابا یا کشیش به سیرطبیعی و باورپذیر آن برای مخاطب فیلم لطمه زده است.به نظر می رسد اگر این فیلم نیز اقتباسی کامل ، آداپته و ایرانیزه شده ای از نمایش ایپسن بود می توانست اثری موفقی باشد تا اینکه بسیاری از عناصر مهم قصه و داستان ها از دل آن خارج شود. زیرا چارچوب محکم این نمایشنامه ایپسن در فیلمنامه مهرجویی با حذف ، کم رنگ کردن و یا افزودن شخصیت ها و شاخ و برگ های اضافه و غیر ضروری و بازی های ضعیف و بی حس بازیگران نتوانسته موفقیتی کسب کند و در کنار دیگر اثار موفق این کارگردان قرار گیرد. 

 تصاویر سیاه و سفید فیلم اشباح از جمله نقاط قوت فیلم بود

البته با وجود اینکه کارگردان اقتباس کاملی از نمایشنامه ایپسن نداشته است اما در ساخت و فیلمبرداری کوشیده شده است تا به تفکرات و فضا های ذهنی این نویسنده ناتورالیست نزدیک شود. به نظر می رسد کارگردان کوشید تا با استفاده از کادربندی ها ، فضا های خانه سرهنگ و تصاویر سیاه و سفید به نوعی به فضای ذهنی هنریک ایپسن نزدیک شود . فضاهای سرد و بی روحی و حقیقت عریان که در لحظاتی از فیلم دیده می شود. حتی در سکانس پایانی و مرگ مازیار نیز گویای این نکته است که ازندگی سرد مازیار و خانواده اش با آمدن رنگ به پایان می رسد. صحنه پایانی نمایشنامه اشباح، اوزوالد با دیالوگ خورشید،خورشید به پایان می رسد. طلوع آفتاب و خورشیدی که تمام این سردی ها را برای مازیار در فیلم اشباح به پایان می برد به خوبی با آمدن رنگ در فیلمبرداری کلاری به تصویرکشیده می شود.

بازی سرد بازیگران،سردی روابط میان خانواده را تداعی نمی کرد

بازی های ضعیف و بی حس بازیگران فیلم نیز از دیگر ضعف های اصلی این فیلم بحساب می آمد.رسیدن به فضا های سرد، بی روح و حقیقت عریانی که در داستان و میان شخصیت های قصه وجود دارد به هیچ عنوان به معنای این نیست که بازیگر نیز باید بازی ارائه دهد که این خصوصیت را در خود داشته باشد. بازیگران باید دیالوگ هایی را که بیان می کنند باور کند و حس سرد بودن رابطه میان این خانواده در حال متلاشی شدن را به مخاطب برسانند. نه اینکه با بازی های خشک، نچسب و با حس های تصنعی و در مواردی تیپیک مخاطب را آزار دهد. این کاری بود که در تمام لحظات این فیلم دیده می‌شد.

بی شک بعد از فیلم های نچندان موفق اخیر داریوش مهرجویی مانند آسمان محبوب،نارنجی پوش و چه خوب که برگشتی این فیلم می توانست به لطف اقتباس از اثرایپسن و بکارگری چارچوب محکم نمایشنامه در فیلمنامه اشباح موفقیتی را برای داریوش مهرجویی به همراه آورد اما ازآنجایی که این فیلم یک اثر اقتباسی نبود و کارگردان به سلایق خود تنها شخصیت های و بخشی از داستان این نمایش نامه را در فیلم خود بکار گرفته بود. فیلم اشباح نه تنها موفقیتی در پی نداشت بلکه به عنوان یک فیلم با فیلمنامه ای ضعیف که همواره با نمایشنامه اشباح قیاس می شود شناخته خواهد شد.