ناگفته‌های آتوسا حجازی در سومین سالگرد پرواز ابدی عقاب
بخاطر ناصرخان از فوتبال محوم کردند/غرور در ژن حجازی‌هاست
سه سال از سخت ترین روز خانواده حجازی گذشت. در آستانه سومین سالگرد درگذشت مرد بزرگ فوتبال ایران مهمان دخترش آتوسا و دامادش سعید رمضانی بودیم. آتوسا حجازی که ترجیح می دهد کمتر در رسانه ها حضور داشته باشد راضی به انجام مصاحبه نبود اما وقتی روبروی ما نشست به قول خودش حرف هایی را زد که تا حالا نزده بود و دقیقا با همان صراحت لهجه پدرش به سوالات پاسخ داد. دختری که می گوید خصوصیات اخلاقی پدرش را به ارث برده و از این نظر به خودش می بالد. با آتوسا که لقب اولین خانم گل فوتبال ایران را به خودش اختصاص داده از روزهای حضورش در فوتبال و اینکه چطور از تیم ملی خط خورد شروع کردیم و رسیدیم به روزهای سخت نبودن پدرش. آتوسا از ادعاهایی گفت که بعد از مرگ پدرش مطرح شد و حسابی خونش را به جوش آورد و بر خلاف میلش مصاحبه کرد. گپ و گفت با آتوسا و همسرش پر بود از حرف های ناگفته ای که البته بسیاری از آن ها به رسم امانت نزد ما ماند و منتشر نشد.

*اولین خانم گل ایران وقتی فوتبال بانوان هنوز در ایران خیلی جا نیفتاده بود. چه اتفاقی افتاد که فوتبال را رها کردید؟
از آن اتفاقات 20سال گذشته است. 15 سالم بود که گفتند علاقمندان به فوتبال بیایند در سالن حجاب تست بدهند آن زمان مثل الان نبود که این همه به فوتبال بانوان پرداخته شود. خیلی ها برای تست دادن از همه جای ایران آمده بودند اما من با توجه به اسم پدرم به محض اینکه رفتم همه گفتند دختر فلانی آمده آن زمان فقط پدر من و نیلوفر اردلان فوتبالی بودند. یادم است که خانم شقاقی آن موقع مربی فوتبال بانوان بود. برای تست از همه جای ایران آمده بودند خیلی فوتبال بلد نبودیم و یک توپ می گذاشتند و همه دور آن جمع می شدیم. بالاخره تیم ها دسته بندی شدند و همه چیز حرفه ای تر شد. خودم نمی دانم واقعا خوب بودم یانه اما همه به من می گفتند خیلی فوتبالیست خوبی هستی چون در هر دوره خانم گل می شدم. برای اینکه از خانواده فوتبالی آمده بودم نسبت به بقیه برتری داشتم. یادم است که از دوران بچگی استعداد ذاتی داشتم و با پسرهای محله در کوچه فوتبال بازی می کردم. آن زمان من دختر بچه ای 10 ساله بودم و بازی ام خیلی خوب بود. بعد از اتفاقاتی که سر تیم ملی افتاد دیگر فوتبال را دنبال نکردم.

*می خواهید شفاف بگویید که چرا از تیم ملی خط خوردید؟
باور کنید هنوز هم خودم نمی دانم چه اتفاقاتی افتاد که من از تیم ملی خط خوردم. خیلی پیگیری کردم اما کسی جوابم را نداد. به هر کسی که زنگ می زدم می گفت من مقصر نیستم و باید از فلانی بپرسی. خیلی ها هم جواب تلفن من را ندادند و من هم وقتی دیدم که نمی خواهند جوابم را بدهند دیگر پیگیری نکردم.

*برایتان سخت نبود که در عین شایستگی از تیم ملی کنار گذاشته شدید؟
آن زمان خانم ها رمضانی و سلیمانی مربیان من بودند. خودم هم چیزهایی شنیده بودم که قرار است از تیم ملی خط بخورم اما آن ها روز قبل از اعلام لیست تیم ملی به من گفتند ناراحت نباش و تمرینات را انجام بده تو بهترین بازیکن تیم ما هستی و حتماً به تیم ملی دعوت می شوی. من خوشحال شدم و منتظر ماندم برای حضور در تیم ملی زنگ بزنند. آن دوره قرار نبود اسامی را به روزنامه ها بدهند و گفته بودند به هرکسی زنگ زدیم به اردو بیاید و هر کسی که زنگ نزدیم نیاید. روزی که قرار شد زنگ بزنند هر چه منتظر ماندم خبری نشد. آخر سر دوست صمیمی ام زنگ زد و گفت از تیم ملی خط خورده ای. از شنیدن این خبر خشکم زد. چرا باید از تیم ملی خط می خوردم. خیلی از بازیکنان تیم ملی به خاطر من اعتراض کردند و گفتند حالا که آتوسا حجازی خط خورده ما هم به اردو نمی آییم اما من به آنها گفتم که خودتان را درگیر نکنید. فدراسیون گفته بود که اگر نیاید محروم می شوید هنوز هم دلیل خط خوردنم را نمی دانم. وقتی در اوج بودم خط خوردم و این خیلی برایم ناراحت کننده بود.

*الان وقتی نیلوفر اردلان را می بینید حسرت نمی خورید؟
سال اول که این اتفاقات افتاد چرا اما الان دیگر نه. شاید می توانستم حتی الان هم سرمربی تیم ملی باشم اما از فوتبال زده شدم. وقتی در اوج باشم و خط بخورم دیگر چه ارزشی دارد که بخواهم فوتبال را ادامه بدهم. مربی ام به من زنگ زده بود که خط نمی خوری اما خط خوردم و دو رویی که از افراد دیدم خیلی ناراحتم کرد.

*شاید اگر پدرتان از اسمش استفاده می کرد از تیم ملی خط نمی خوردید؟
اتفاقاً اسم پدرم باعث شد که از تیم ملی خط بخورم و از فوتبال محو شوم. مطمئنم اگر فامیلی من حجازی نبود ملی پوش می ماندم و به درجات بالاتری از موفقیت می رسیدم. آن زمان در تیم ملی باب کرده بودند که من خودم را می گیرم و با کسانی که از شهرستان آمده اند حرف نمی زنم و با آنها مشکل دارم. می گفتند شهرستانی ها آمده اند و گفته اند من فقط با تهرانی ها رابطه دارم و بین همه تبعیض قائل می شوم. اما این طور نبود من با همه بچه ها رابطه ام خوب بود و این فقط یک بهانه بود که از تیم ملی خطم بزنند. ای کاش در همان دوره های اول خط می خوردم نه در آخرین مرحله.
 

*فکر می کنید اگر فوتبالیست می ماندید روند زندگی تان چقدر تغییر می کرد؟
به نظرم همه چیز خیلی تغییر می کرد چون نمی شد در خانه بمانم و دائما در اردو و مسابقه بودم آن زمان ازدواج کرده بودم و سعید هم خیلی هم علاقمند نبود که فوتبال را ادامه دهم.

(سعید رمضانی): فکر می کنم توفیق اجباری بود که آتوسا از تیم ملی خط بخورد.

*به نظر می رسد که اسم و رسم پدرتان نه تنها امتیاز ویژه ای برای شما نشد بلکه باعث شد که شما و آتیلا حجازی نتوانید به حقتان برای فوتبال برسید؟
فکر می کنم همین طور است. پدرم همیشه می گفت اینها با ما خوب نیستند و خودت را خیلی درگیر نکن. مدت ها گذشت و من هم همه چیز را فراموش کردم. بعد از این اتفاقات خیلی به من گفتند که دوباره برگردم و حتی دنبال مربیگری باشم اما پیش خودم گفتم برای چی به اردوی تیم ملی بروم و دوباره خط بخورم.

*به نظر می رسد که غرور در ژن حجازی ها وجود دارد؟ 
من هم فکر می کنم همین طور است. شاید هر کسی جای من بود آن شرایط را ول نمی کرد و حتما پیگیر می شد که خودش را به یک آدم مسئول بچسباند و کارش درست شود. شاید اگر من هم می خواستم دنبال این افراد باشم الان مربی تیم ملی بودم اما من آدم این کارها نبودم. فکر می کنم این اخلاقم به پدرم رفته است شاید این ژن غرور در همه ما وجود دارد. خودم از این شرایط راضی هستم. خیلی آدم ها رامی بینم که خیلی حرفها پشت سرشان است و برخی از دوستان که در فوتبال هستند برایم تعریف می کنند که فلان آدم برای اینکه به جایی برسد چه کار می کند. اما من آدمی نبودم که بخواهم خودم را به کسی بچسبانم و فکر می کنم هر کسی هم نمی تواند مثل ما باشد.

*ظاهراً شما هم مثل پدرتان، در فوتبال به حقتان نرسیدید؟
پدرم که جای خودش را دارد. او همیشه حرفهایش را می زد که مردم هم می فهمند که چه می گوید اما فوتبال بانوان آن طور نبود که من بخواهم مصاحبه ای بکنم و حقم را بگیرم. هیچ وقت نتوانستم دلیلی برای من بیاورند که چرا از تیم ملی خط خوردم.

چرا وارد عرصه مربیگری نشدید؟
فایده نداشت. در ایران که امکان گرفتن مدرک مربیگری نبود و با توجه به شرایط زندگی و حضور سعید در ایران هم نمی توانستم به خارج بروم.

*پس آقای رمضانی شما جلوی پیشرفت همسرتان را گرفتید؟
(سعید رمضانی):
بحث پیشرفت نیست. به نظر من زن قداستی در خانواده دارد که حفظ این قداست اهمیت زیادی دارد. خصوصا ما که نگاه ها به سمتمان است. آدم کانون خانواده را حفظ کند ثمره اش را می بیند ما الان ارسلان را داریم که از همه چیز برایمان مهمتر است. من که به خاطر مسابقه ها و اردوها در خانه نبودم اگر آتوسا هم می خواست دنبال فوتبال برود شرایط برای امیرارسلان سخت می شد. من اجباری برای آتوسا نداشتم که دنبال فوتبال نرود اما پیشنهاد دادم اگر می خواهد فوتبال را پیگیری کند در حد آکادمی باشد که کنار خانواده حضور داشته باشد اما پیگیری حرفه ای فوتبال به خانواده لطمه می زند. شاید این یک توفیق اجباری بود.

*خانم حجازی خودتان در خانواده فوتبالی بزرگ شدید و پدرتان اکثر اوقات کنار شما نبود چطور شد که با یک فرد فوتبالی ازدواج کردید؟
ازدواج و زندگی با یک فرد فوتبالی خیلی سخت است و هر کسی نمی تواند آن را تحمل کند اما من به این شرایط عادت داشتم چون پدرم را زیاد نمی دیدم و بیشتر از هر کسی می توانستم شرایط سعید را درک کنم.


نحوه آشنایی شما چطور بود؟
(سعید رمضانی):
سال 77 که ناصر حجازی سرمربی ذوب آهن شد من شاگردش بودم. آتوسا را دیدم و قسمت شد و ازدواج کردیم البته همه چیز به این سادگی نبود اما بعد از سپری شدن رسم و رسومات بالاخره ازدواج کردیم.

*ناصر حجازی برای انتخاب داماد آدم سخت گیری بود؟
(سعید رمضانی):
سخت گیر که بود اما از روز اول من خودم نمی توانستم بروم این مساله را با او درمیان بگذارم و در نهایت اصغر حاجیلو رفت و گفت و واکنش ناصر خان این بود که آتوسا هنوز 18 سالش است و بچه است اما بالاخره بعد از اصرارها قبول کرد. آن موقع گفت که حالا که آمدید و صحبت کردید بروید و 4 سال دیگر بیایید چون آتوسا درس دارد من گفتم که 4 سال دیگر چه کسی مرده و زنده است بالاخره رساندیم به پایان فصل که چند بازی بیشتر نمانده بود. هر پدری اوایلش که می خواهد دخترش را به خانه بخت بفرستد نگران است و سخت می گیرد اما بعد از مدتی اعتماد کامل از طرف ناصرخان به وجود آمد.
 
*بعد از فوت ناصرخان چرا از فوتبال خداحافظی کردید؟
نمی توانستم دیگر جایی بازی کنم. من با ناصر حجازی وارد فوتبال شده بودم و بدون دیگر نمی توانستم دیگر فوتبال بازی کنم.

*خانم حجازی شما با این تصمیم موافق بودید؟
من اصلاً موافق نبودم. آن روزها شرایط روحی بدی داشتم و وقتی سعید گفت که دیگر نمی خواهد فوتبال بازی کند شوکه شدم چون او تا چند سال دیگر می توانست بازی کند. من اصلاً راضی نبودم اما سعید تصمیمش را گرفته بود و نمی توانستم کاری کنم.

*می دانم که خیلی دردناک است و نمی خواهم به گذشته برگردم اما روزهای اول که متوجه بیماری پدر شدید برایتان چقدر سخت بود که با آن ابهت همیشگی او را بیمار ببینید؟
برای ما که خیلی سخت بود اما برای پدرم از همه سخت تر بود. او تا شش ماه اول بیماری اش نمی دانست که چه شده و روزنامه ها اکثراً نمی نوشتند اما مجله ها می نوشتند. ما خودمان نمی گذاشتیم روزنامه بخرند خودمان می رفتیم و اگر روزنامه ای چیزی نوشته بود نمی خریدیم و می گفتیم تمام شده. حتی وقتی که موهای سرش  ریخت گفتیم به دلیل عفونت شدیدی که داری آنتی بیوتیک هایی تزریق کردند و به همین دلیل است که موهایت می ریزد. تا اینکه یک روز برای شیمی درمانی رفته بود و از طریق یک بیمار دیگر متوجه سرطان شد. یادم است وقتی به خانه آمد غوغایی به پا کرد و گفت چرا مریضی اصلی ام را نگفتید. آنجا بود که روحیه اش ضعیف شد. ناصرخان  خیلی به ظاهرش اهمیت می داد و وقتی موهایش ریخت هر روز یک رنگ کلاه برای خودش می خرید و می گفت که اگر موهایم کاملاً بریزد اصلاً نمی توانم با آن کنار بیایم. برای خودش از همه سخت تر بود اما در طول دو سال ندیدم که بخواهد ناله کند و بگوید درد دارم و بخواهد ما را اذیت کند. حتی سه دفعه آخر که به بیمارستان رفت و حالش خراب بود ما را صدا نمی کرد و می گفت نمی خواهم مزاحم شما شوم.

*خودتان وقتی فهمیدید چه حس و حالی داشتید؟
ما تا چند روز نمی دانستیم. پدرم به همراه چند دوست صمیمی اش به بیمارستان رفته بود اما آنها به ما نمی گفتند چه اتفاقی افتاده تا اینکه حدس زدیم یک چیزی هست که ما نباید انگار خبردار باشیم. مادرم به هر کدام از دوستان پدرم که زنگ می زد جواب نمی دادند تا اینکه مادرم به آتیلا گفت بگو فلانی به من زنگ بزند و همین شد که ما همه چیز را فهمیدیم. حال من واقعا خراب شد و حتی سعید هم همه چیز را می دانست اما جرات نمی کرد به ما بگوید. برای همه سخت بود اما برای مادرم سخت تر. سرطان واقعا مریضی سختی است و هر وقت می شنوم که یکی به این بیماری مبتلا شده یاد خاطره خودمان می افتم. برای ما که خیلی سخت بود اما برای پدرم سخت تر بود که با چنین بیماری دسته و پنجه نرم کند.

*در مراسم فوت پدرتان خیلی محکم تر از آن چیزی بودید که یک دختر می تواند باشد این روحیه شما به چه کسی رفته است؟
فکر می کنم روحیه من و درون گرایی ام مثل پدرم است و آتیلا مثل مادرم. من همه ناراحتی هایم را درون خودم می ریختم  و حتی روزها می شد که در را می بستم و کسی را به اتاقم راه نمی دادم اما کسی اشکهای من را نمی دید. روزی که برای تشییع پیکر پدرم وارد استادیوم آزادی شدیم جو سنگینی بود. آن روز خیلی اشک ریختم اما سرم پایین بود اما نگذاشتم کسی اشکهایم را ببیند حس عجیبی داشتم و نمی دانم چطور احساسم را بیان کنم. همسرم همیشه می گفت شما قدر پدرتان را نمی دانید یک بار که با او بیرون بروید و عکس العمل مردم را ببینید می فهمید که با چه فرد بزرگی زندگی می کنید. برای شما عادی است چون با او زندگی می کنید اما میلیون ها نفر آرزو دارند با ناصر حجازی عکس بگیرند. خود پدرم هم همین را می گفت چون پدرم بود برای ما عادی بود. آن روز در استادیوم آزادی به حرف پدرم رسیدم. پدرم عاشق زندگی بود این طور نبود که بگوید حالا یک مدت زندگی می کنم و بعد می میرم آنقدر برای جانان و ارسلان برنامه و آرزو داشت و دوست داشت بزرگ شدن آن ها را ببیند و این برای ما خیلی ناراحت کننده بود کسی که اینقدر به زندگی علاقمند بود به این زودی دنیا را ترک کند.

*پدرتان هیچ گاه هم حاضر نشد از مواضع خودش بگذرد و با خیلی از پیشنهادها موافقت کند تا به پول برسد؟
(سعید رمضانی):
اتفاقاً اواخر عمرشان همین صحبت ها را با هم داشتیم به او می گفتم ناصرخان این قانون طبیعت است هر چیزی را به دست آوری چیز دیگری را از می دهی شاید بتوانی چیز زیادی کسب کنی اما ناصرحجازی بودن را از دست می دهی خودش هم می گفتم ما الان ماشین و خانه داریم و زندگی هم می چرخد چه چیزی بیشتر از این می خواهی.

(آتوسا): اواخر عمر پدرم هم پیشنهادهای زیادی به ما می شد و خیلی ها می گفتند بیا از این پیشنهادها استفاده کن و پول زیادی به دست آور اما می گفت امکان ندارد غرورم را زیرپا بگذارم.

*پدر شما جزو اولین معترضین به پرداخت یارانه ها بود. 
پدرم خیلی به فکر مردم بود گاهی می نشستیم و بحث می کردیم که فلان چیز را می خریم اما پدرم می گفت خجالت بکشید مردم نان برای خوردن ندارند و شما فکر خرید هستید. ما هم می گفتیم چرا خودت را با بالاتر ها که میلیادر هستند مقایسه نمی کنی آن می گفت باید فکر مردم باشید که وقتی کسی پول برای خرید نان ندارد ما به فکر مسائل جانبی باشیم. پدرم اخلاق های عجیبی داشت و همیشه حرف دل مردم را می زد هر کسی نمی توانست این طور باشد.

*اما خیلی از هم نسل های پدرتان به خیلی از کارها دست زدند تا پول بیشتری کسب کنند.
هر کسی یک شخصیتی دارد. پدرم من مدل زندگی کردنش جور دیگری بود و زندگی آن افراد هم یک جور دیگر. اگر قرار بود پدرم مثل همه باشد دیگر ناصر حجازی نبود. گاهی اطرافیانش به او می گفتند که باید این طور باشید و او می گفت نمی توانم و واقعا هم راست می گفت چنین چیزهایی درونش نبود. اتفاقاً برای خودش هم خیلی خوب شد سه سال گذشته و مردم هنوز مثل روزهای اول به یادش هستند که امیدوارم که همین طور بماند.

*فکر می کنم یک هفته قبل از فوت پدرتان بود که رکورد نظرسنجی برنامه 90 شکسته شد. آن شب پدرتان چه احساسی داشت؟
آن شب پدرم خیلی خوشحال بود و حالش به قدری خوب شد که فردای آن شب برای هواخوری به پارک رفت. من فکر می کنم مردم همه چیز را خوب می فهمند و بدون چشم داشت حرف قلبش را می زند. الان هم که سر مزارش می رویم همیشه تمیز است و فکر نمی کنم اگر شخصیت فوتبالی دیگری از دنیا برود دیگر این اتفاقات بیفتد. موبایل پدرم هنوز روشن است و جالب است که بیشتر از استقلالی ها، پرسپولیسی ها اس ام اس می دهند و یاد پدرم را زنده نگه می دارند.

*در این مدت به خانواده ناصر حجازی چه گذشته است؟
خیلی برایمان سخت است. هر کجای خانه که می رویم حضور پدرم را احساس می کنم چون به خاطر اینکه همیشه پدرم در سفر بوده فکر می کنم این هم یک سفر موقت است و او دوباره به خانه برمی گردد. انگار به مسافرت رفته است همیشه حرفش و اسمش در خانه است.


*روز دفن پدرتان اتفاقات عجیبی افتاد و شما نتوانستید سرجنازه حاضر شوید انگار برخی از گرفتن مراسم برای ناصر حجازی می ترسیدند؟
این ترس هست و خودم هم نمی دانم چرا. اما کلا دوست دارم این طور باشد تا اینکه ترسی نباشد. این ترس به من یک حس خوب می دهد حتماً یک چیزی هست که نام پدرم برای برخی ها ایجاد ترس می کند. پدرم در قلب مردم است و هر کسی هم که خوشش نیاد اصلا اهمیتی ندارد. برای ما مردم مهم هستند که یک لحظه هم از ما غافل نشدند. سه سال گذشته اما همه چیز برای ما مثل روزهای اول است و خدا کند که همینطور باشد.

*این موضوع ناراحتتان نکرده که چرا نتوانستید روز مراسم تشییع سرمزار حاضر باشید؟
چرا خیلی ناراحت شدم اما وقتی فیلم را دیدیم گفتم خوب شد که نرفتیم. چراکه زیر دست و پا له می شدیم. آنقدر شلوغ بود که که میله های که از قبل تدارک دیده بودند کنده شده بود و همه چیز افتاده بود. بهتر شد که ما آن روز سر مزار حاضر نشدیم.

*بعد از فوت پدرتان روزنامه ای عکس هایی را از غسالخانه ایشان چاپ کرد این موضوع چقدر باعث ناراحتی شما شد؟
ما وقتی عکس ها را دیدیم خیلی ناراحت شدیم اما چاپ این عکس ها برای روزنامه منفعت داشت به ما گفتند که این عکس ها را فقط از تختی و پدر من داشتند و به همین دلیل آنها را چاپ کرده اند مادرم هم گفت پس از قصدتان این است اشکالی ندارد خیلی برایمان ناراحت کننده بود اما نمی توانستیم کاری بکنیم.

*بعداز فوت پدرتان امیرقلعه نویی ادعایی را مطرح کرد که شما به آن پاسخ دادید الان هم بر همان موضع هستید؟
(سعید رمضانی):
تا چهلم ناصر خان نمی خواستیم صحبت کنیم. شب هفت ایشان هم ادعاهایی مطرح شد که نزدیکان ما آمدند و خبر دادند اما قرار شد پاسخی ندهیم. آن فرد! در بدترین زمان ممکن حرفش را زد ولی دلیلی نداشت ما جواب بدهیم و حال ما هم خوب نبود.
 
(آتوسا): یادم می آید برای کاری که من داشتم به کیش رفته بودیم و یک روز صبح بسیار اتفاقی مصاحبه آن فرد! را دیدیم. صحبت هایی شد که مجبور شدیم جواب بدهیم بهتر بود این حرف ها قبل از فوت پدرم زده می شد تا جواب می داد اما وقتی خودش نبود ما باید پاسخ می دادیم.

*همیشه هم هوادران ایشان تاکید داشتند که امیر قلعه نویی به مراسم نیاید. خواست خانواده چه بود؟
(سعید رمضانی):
خیلی ها می خواستند که آن فرد! در مراسم ناصرخان نباشد. نظر من و آتوسا هم همان مصاحبه ها بود و سر اعتقادمان هستیم و آشتی نمی کنیم. چون دلیل ندارد وقتی در باطن ضد هم هستیم همدیگر را می بینیم قربان و صدقه برویم! از نیت قلبی ناصر خان اطلاع داشتم و به همین دلیل دوست ندارم با آن فرد! روبرو شویم.

(آتوسا): وقتی آن فرد! به بیمارستان رفت نمی دانم چه کسی این ملاقات را هماهنگ کرده بود. بعد از رفتن او حال پدرم منقلب شد و حال پدرم صدبرابر بدتر شد وقتی این طور است دلیل نداشت به ملاقات پدرم برود. پدرم به او حرفی نزد اما هواداران واکنش تندی به آن نشان دادند و حتی پلیس هم پادرمیانی کرد.

*سال آخری که ناصرخان سرمربی استقلال بود از هفته دوم و سوم هیات مدیره گفت حمایتت نمی کنیم. چرا به ناصر حجازی فرصت کافی داده نشد؟
اگر قرار بود به پدرم فرصت دهند که از دروازه بانی کنارش نمی گذاشتند! اینکه برایش مهمتر از همه چیز بود. در آن مجموعه کسی را می خواستند که با خودشان و بله قربان گو باشد و حقایق را نگوید. پدرم می گفت که چرا باید به هیات مدیره ای که سررشته از این فوتبال ندارند جواب بدهم او همیشه واقعیت ها را می گفت. یکسری از آدم ها که هیچ کجای فوتبال نیستند مدیر شده اند و نمی شد که به کسی که سال ها در فوتبال بوده امر و نهی کنند.

*سال آخری هم که حجازی سرمربی استقلال بود روزهای سختی را پیشت سر گذاشت. درباره آن روزها هم صحبت کنید؟
(سعید رمضانی): استقلال
از ابتدای فصل مشکل داشت و اصلاً قرار نبود ناصرخان سرمربی استقلال شود. افکار عمومی و فشار رسانه ها بود که باعث شد بالاخره ایشان به عنوان سرمربی استقلال انتخاب شوند. از اول فصل با فیروز کریمی صحبت شده بود و حتی قرار بود من هم به استقلال بیایم اما در نهایت ناصر خان را به عنوان سرمربی انتخاب کردند.

(آتوسا): آن سال همه ما مخالف سرمربیگری پدرم در استقلال بودیم اما برای او نه پول مهم بود و نه اینکه استقلال اصلاً بازیکن ندارد. یکسری از افراد همه جوانب را می سنجند و بعد سرمربی تیمی می شوند اما پدر من فقط استقلال را دوست داشت و هر چقدر هم می گفتیم فلان بازیکن را بگیر قبول نمی کرد و می گفت به باشگاه فشار می آید. الان برخی از سرمربی ها بازیکنان میلیاردی می گیرند اما پدر من می گفت از دسته 5 بازیکن می آورم و استقلال را می سازم.

*خانم حجازی فوتبال داخلی و اوضاع استقلال را پیگیری می کنید؟
نه اصلاً علاقه ای ندارم.

*دوری شما از رسانه ها همیشه این ذهنیت را پیش آورده که فرد انزوا طلبی هستید و دوست ندارید در چشم باشید واقعاً همین طور است؟
خیلی علاقه برای حضور در رسانه ها ندارم. برعکس مادرم که به من هم می گوید با رسانه ها در ارتباط باش. من بد اخلاق نیستم اما قلق های خاصی دارم. سر صحبت های آن فرد! هم خیلی به من فشار آمد و دفعه اول بود که خودم به همسرم گفتم برویم و صحبت کنیم. از آن حرف ها واقعاً ناراحت بودم چون پدر من فوت کرده بود و آدم مومن نباید پشت سر کسی که فوت کرده حرف بزند. اگر آن فرد! حرفی داشت باید وقتی پدرم زنده بود می گفت تا جوابش را می داد. برخی از صحبت های او رسانه ای نشد اما به ما اطلاع دادند و من واقعاً منقلب شدم.

*بعد از فوت حجازی صحبت های زیادی از ساختن مجسمه و کمپ ورزشی به نام ایشان شد و خیلی ها خیلی ادعاها کردند اما در عمل اتفاقی نیفتاد. این مسائل باعث ناراحتی خانواده شما نشد؟
(سعید رمضانی):
همان اوایل حرف های زیادی زده شد اما ما توقعی از کسی نداریم. با مردم هم که حرف می زنم می گویم شما هر کاری می کنید برای دل خودتان است و نباید از کسی توقعی داشت. همیشه حضور مردم بوده که باعث دلگرمی ما شده است. اگر هم کسی به خاطر نام ناصر حجازی است که در مراسم او حضور دارد به خودش ربط دارد. همه کارها وظیفه خودماست که بخواهیم برای ناصرخان مراسم یادبود بگیریم.

*انتقاداتی هم همیشه از فتح الله زاده بوده که در سال آخر مربیگری ناصرخان پشت او نایستاد. شما با این موضوع موافق هستید؟
اگر بخواهیم واقعیت را بگویم حالا به دلیل وجدان درد و هر چیز دیگر فتح الله زاده تا جایی که توانش بود بعد از فوت ناصرخان برای او زحمت کشید و با اینکه مادر خودش را از دست داده بود کنار خانواده ما بود. همین که او استادیوم آزادی را برای روز تشییع در اختیار گرفت برای ما اتفاق مهمی بود. فتح الله زاده حجازی را دوست داشت البته تا حدی که مشکلی برای میز خودش پیش نیاید! نباید توقعی هم داشت کسی از خودش برای دیگران نمی گذرد و تا همین جا هم که هر کاری که در توانش بوده انجام داده و از او ممنون هستیم.

*ناصرخان تا آخرین لحظات هم راضی نشد روی ویلچر بنشیند همین طور است؟
ویلچری که برای پدرم گرفتیم هرگز مورد استفاده قرار نگرفت. با وجود اینکه نمی توانست به آسانی راه برود اما حاضر نبود روی ویلچر بنشیند. روز آخر هم که حالش بد شد آتیلا می خواست او را روی ویلچر بنشاند اما ویلچر را پس زد و گفت با پای خودم می آیم.

*ظاهراً پدرتان حرف نگفته ای با شما داشت؟
آخرین باری که پدرم را می خواستند از خانه به بیمارستان ببرند حس بدی داشتم من را نگاه می کرد اما حرفی نمی زد. انگار که نمی توانست چیزی بگوید. وقتی حالش خراب شد و او را می خواستیم به بیمارستان ببریم من از پارکینگ خانه صدایش را شنیدم که اسمم را صدا می کرد بارها از او خواستم به خوابم بیاد و بگوید چه چیزی می خواست به من بگوید. همیشه فکر می کردم حرفی می خواست به من بزند اما چون توانایی حرف زدن را از دست داده بود، نتوانست بگوید. آخرین روزها هم از پرستارش می پرسیدم که می تواند حرف بزند که می گفت توانایی حرف زدن ندارد اما از گوشه چشمش اشک می آید.

*امیرارسلان چطور با نبودن پدرتان کنار آمد؟
پدرم خیلی امیرارسلان را دوست داشت و به او وابسته بود. روزهای اول چیزی نمی فهمید و متوجه نبود که چه اتفاقی افتاده اما وقتی درک کرد که پدرم فوت کرده تاثیر بدی رویش گذاشت. الان هم هر وقت می خواهد انشاء بنویسد درباره پدرم می نویسد.
 

*فکر می کنید برادرزاده تان جانان(دختر آتیلا) در آینده حسرت نبودن چنین پدر بزرگی را می خورد؟
پدرم علاقه خاصی به جانان داشت و همیشه می گفت ای کاش زنده بمانم و بزرگ شدن او را ببینم. جانان 6 ماهه بود که پدرم فوت کرد اما آتیلا آنقدر از پدرم برایش می گوید و عکس ها و کلیپ ها را نشانش می دهد که جانان کاملاً پدرم را می شناسد.

*یکی از نکات مهم مراسم یادبود ناصر حجازی حضور سید محمد خاتمی بود. چه شد که وی قبول کرد به این مراسم بیاید؟
(سعید رمضانی):
وقتی که از آقای خاتمی برای این مراسم دعوت کردیم ایشان به راحتی قبول کرد و حتی نپرسید کی و کجا. فقط گفت زمان مراسم را به من اطلاع بدهید. حضور ایشان در این مراسم اصلاً سخت نبود و با کمال میل قبول کردند که در مراسم یادبود ناصر حجازی حضور داشته باشند.

*چرا قبلاً برگزاری مراسم برای ناصر حجازی با مشکلات زیادی روبرو می شد؟
اوایل فوت ناصرخان شرایط خیلی عادی نبود و طبیعی بود که سخت گیری کنند.
 
*آقای رمضانی ظاهرا ناصر حجازی فوتبال شما را خیلی قبول داشت و همیشه می گفت شما به حقتان در تیم ملی نرسیده اید؟
یکسری صحبت ها است که نمی شود گفت. بین من و یک گروه دیگر حرف هایی است که همیشه باقی می ماند. خودم فکر می کنم به این دلیل از تیم ملی خط خوردم که از نظر فنی ضعیف بودم اما همه می دانند اصل ماجرا یک چیز دیگر است.

*رابطه شما با ناصرخان چطور بود؟
رابطه استاد و شاگرد، پدر و پسر و در کل رابطه صمیمانه. اختلاف نظرهایی هم بین ما بود اما هیچ وقت کار به بی احترامی نکشید. هرگز بی پرده با هم صحبت نمی کردیم اما از برخی از نزدیکانش می شنیدم که ناصرخان به آنها گفته بود من را به اندازه فرزندانش دوست دارد.

*شما بگویید حال و روز همسرتان در آن روزهای فوت ناصرخان چطور بود؟
آتوسا چون ناراحتی اش را بروز نمی داد و همه چیز را درون خودش می ریخت، خیلی اذیت شد. خودم شاید به اندازه دوران زندگی ام در آن روزها گریه کردم. شخصیت من اصلا این طور نبود که بخواهم گریه کنم اما برای اولین بار هم به امیرارسلان گفتم که می توانی گریه کنی. روز تشییع جنازه وقتی همه به سمت آمبولانس رفتند با نازی خانم و آتوسا و امیرارسلان به سمت دروازه رفتیم و به آنها گفتیم برای آخرین بار با دروازه خداحافظی کنیم. آن لحظه واقعاً دشوار و سخت بود.

*ناگفته ای از ناصر حجازی باقی مانده است؟
قصدم انتقاد نیست اما یک بحث کلی دارم وقتی که صدا و سیما مدام در تلاش است یکسری خصوصیات اخلاقی خوب مثل راستگویی و صداقت جا بیندازد و با تهاجم فرهنگی مبارزه کند پس باید در بین ورزشکاران هم باید روی اسوه صداقت و پاکی مانور کند. تعجب من از این است که چرا روی شخصیتی مثل ناصر حجازی در برنامه نود سه میلیون نفر به پاکی و صداقت و صراحت گفتار او رای دادند مانور نمی شود و تمام مراسمی که برای او گرفته می شود بایکوت است. مثلاً مراسم سالگرد تختی و قایقران که از بزرگان ورزش بودند در صدا و سیما پخش می شود اما چرا مسئولان درباره ناصر حجازی چنین اقداماتی را انجام نمی دهند. مگر ناصر حجازی به دلیل خصلت های خوبش محبوب نشد پس چرا نباید در رسانه ملی الگویی برای جوان ها باشد.

افرادی بودند که در حق ناصر حجازی خوبی نکردند. ناصر خان آنها را بخشید؟
فکر می کنم همه را بخشید و رفت. بعداز صحبتی که با هم داشتیم من به این نتیجه رسیدم. این خصلت آدم های بزرگ است حتی برخی هم از او حلالیت خواستند ناصرخان به آنها گفت با خدای خودتان تسویه کنید نه با من.

*ناصرحجازی
آتوسا حجازی: گلبرگ مغرور
سعید رمضانی:جوانمرد

*استقلال
آتوسا حجازی: ناصر حجازی
سعید رمضانی: تیم ناصر حجازی

*امیر قلعه نویی
آتوسا حجازی: سکوت
سعید رمضانی: سکوت

*مکتب ناصر حجازی
آتوسا حجازی: خواست خودش
سعید رمضانی: صداقت و راستی

*آتیلا حجازی
آتوسا حجازی: به حقش در فوتبال نرسید
سعید رمضانی: پسر خوشتیپ

*کی روش
آتوسا حجازی: مربی موفق
سعید رمضانی: خودخواه

*بهترین دروازه بان فعلی فوتبال ایران
آتوسا حجازی: مهدی رحمتی
سعید رمضانی: مهدی رحمتی

*فتح الله زاده
سعید رمضانی: مدیر موفق
آتوسا حجازی: بمب افکن

*فرهاد مجیدی
آتوسا حجازی: بهترین بازیکن استقلال بود
سعید رمضانی: شاگرد ناصر حجازی

/گفت‌وگو از پریسا اسلام‌زاده/


گزارش تصویری مرتبط