باشگاه جوانی برنا/الهام عطائی 

27دی ماه، سالگرد به پرواز در آمدن روح سید مجتبی میر لوحی است. همان جوان شجاعی که بعدها به نواب صفوی معروف شد.در چنین روزی او، سید محمد واحدی ،ذوالقدر و طهماسبی توسط رژیم ظالم شاه به دار آویخته شدند.

اول: سید مجتبی میر لوحی که بود؟
شهید سید مجتبی میر لوحی معروف به "نواب صفوی" 86 سال پیش در محله خانی آباد تهران به دنیا آمد. او در خانه ای حقیر در خانواده ای روحانی و با اصالت متولد شد.

پدر مرحوم او سید جواد میر لوحی روحانی بود و در زمان حکومت رضا خان به خاطر فشاری که بر او وارد کردند، مجبور به ترک لباس روحانیت شد. مادر سید مجتبی از سادات درچه اصفهان بود و او عنوان نواب صفوی را از خاندان مادری اش وام گرفته بود.

شهید نواب صفوی در 15 سالگی پدرش را از دست داد. او بعد از ازدواج همراه همسرش، در محله میان گذر دولاب، نزدیک مسجد "پیر" در منزلی اجاره ای زندگی می کرد.

نواب صفوی از ابتدای نوجوانی عشق به روحانیت و ادامه راه اجدادش را داشت و سرانجام برای تحصیلات حوزوی به نجف اشرف رفته و در محضر مدرسین، علوم حوزوی را آموخت.

سید در نجف بود که به دستور آیت الله سید ابولحسن اصفهانی برای مبارزه با کسروی به ایران آمد و جمعیت فدائیان اسلام را پایه ریزی کرد.

ترور شخصیت های وابسته به استعمار مثل احمد کسروی، عبدالحسین هژیر، علی رزم آرا و حسین علا و...از اهداف این گروه بود. طلبه جوان به خاطر سیلی که به داور (وزیر عدلیه رضا خان) زده بود، سه سال در زندان بود.

او بعد از گرفتن جان کسروی و هژیر، دستگیر و در یک محاکمه فرمایشی به همراه خلیل طهماسبی، عبدالحسین واحدی و دیگر یارانش به اعدام محکوم شدند و سرانجام در سحر روز 27 دی ماه سال 1334 در میدان بزرگ پادگان لشگر دو زرهی بعد از غسل شهادت و نماز به همراه یارانش به گفته خودش به سوی جده اش فاطمه زهرا (س) پر کشید. 

دوم: در پی نشانی از او
این روزها به پنجاه و پنجمین سالگرد پر کشیدن او و یاران آزاده اش نزدیک می شویم. به همین مناسبت قصد داشتیم خرق عادت کنیم و بر خلاف دیگران که هر سال در چنین روزی به شرحی از زندگی و فعالیت او در فدائیان اسلام بسنده می کنند، سراغ از محله ای بگیریم که او 86 سال پیش در آنجا متولد شد؛ خیابان خانی آباد و خانه پدری اش.

در جستجوهایمان به این نشانی رسیدیم: خیابان خانی آباد، همان خیابانی که به قول امیرخانی با یک خیز می شد به طرف دیگرش جست. خیابانی که هنوز هم کسی نمی داند چرا به آن خانی آباد می گفتند و می گویند. از کی آباد شد این خانی آباد؟

روبروی مسجد قندی، شنیده بودیم که در آنجا باید پی منزلی قدیمی که خانه سید جواد میر لوحی بوده بگردیم و رفتیم.

خیابان تختی در محله خانی آباد قدیم تهران جایی بود که شنیده بودیم، خانه پدر سید مجتبی در آنجا بوده. مسجد قندی پابرجا بود، درست همان طور که امیر خانی در قصه "من او" گفته بود.

با همان خصوصیات منحصر به فرد. مسجدی قدیمی که ردپای روزهای رفته تاریخ، جای سیلی هزاران روز تاریخی روی صورت دیوارهایش بود. سر در و ورودی کوچک، قدیمی و محقر مسجد دل آدم را می لرزاند، با این فکر که سید مجتبی میرلوحی از آن عبور کرده بارها. از این فکر که نکند پا در جای قدم های محکم او می گذاری وقت راه رفتن.

از این فکرها حس خوبی می آید سراغ آدم وقتی که 40- 50 سال پیش را تصور می کند که نواب صفوی توی این خبایان خانی آباد بالا و پایین می رفته، به کاسب ها سلام می کرده ... دعاهای خیر پشت سر او می دویدند و او به مسجد قندی و مدرسه مروی -که زمانی در آن درس می خوانده - سر می زده است.

طبق نشانی که داشتیم رفتیم، اما روبروی مسجد قندی خبری از هیچ کوچه ای نبود و حتی هیچ خانه ای. صاحب یک دکه قدیمی که هنوز شبیه بقالی های 40 -50 سال پیش بود، گفت: "روبروی مسجد قندی محله ای بود به نام باغ چالی که خراب شد."

و نشانی حاج احمد قصابی را داد که 50 سال است در این محل زندگی و کسب و کار دارد و حاج احمد هم همان گفته های صاحب دکه قدیمی را تکرار کرد. اما نشانی تازه از خانه پدری شهید نواب صفوی داد؛ او هم فقط شنیده بود که خانه پدری شهید نواب صفوی، خانه میرلوحی ها، زمانی این جا بوده است.

و این نشانی را داد که باید کوچه کنار مسجد را بگیری و بروی داخل همان کوچه ای که اسمش کوچه مسجد قندی است (و در "من او"ی امیر خانی درباره اش خوانده ای که همان کوچه ای که اتفاقا مسجد قندی هم سر آن است! و البته این را حاج احمد نگفت) و آن جا کوچه ای است که قدیم ها کوچه سرهنگ بوده و حالا کوچه شهید یوسفی است.

حاج احمد هم از نواب و خانه پدری اش هیچ جز این نمی داند و نشنیده است. آدم دلش می گیرد وقتی سید مجتبی را این همه غریب می بیند، در محله کودکی هایش.

کوچه یوسفی، همان طور که حاج احمد گفت دومین کوچه در کوچه مسجد قندی است. این کوچه اما با خانه های نوساز با نماهای رفلکس و رنگ های آجری و سفید و سبزشان هیچ نشانی از قدیم ندارد؛ کورسوی امید برای پیدا کردن نشانی یا آدمی که کمی بداند و بگوید از آن روزها، از سید جواد میرلوحی، وصل شد به خانه ای بسیار قدیمی در ابتدای کوچه، که بعد از فشار دکمه زنگ و پیچیدن صدای آن در حیاط خانه؛ در باز شد به حیاطی قدیمی با آدم هایی که بعضی قدیمی بودند و بعضی نه و وقتی صاحبان خانه قدیمی چیزی برای گفتن از نواب صفوی ندارند نقطه نور کوچکی که بود، پرپر می زند و خاموش می شود.

این جا همان محله ای است که نواب صفوی 86 سال قبل در آن به دنیا آمد، رشد کرد و به بار نشست و اولین نهال های انقلاب را در دل ها به بار نشاند، چنان که مقام معظم رهبری می فرمایند: "اولین جرقه های انگیزش انقلابی اسلامی به وسیله نواب در من به وجود آمد و هیچ شكی ندارم كه اولین آتش را در دل ما نواب روشن كرد."

هیچ کس اما او را به یاد نمی آورد، پیرترها اسمش را که می شنوند، انگار که برایشان آشناست، اما خوب او را به خاطر نمی آوردند و آن هایی که او را می شناسند، چیزی از روزهای زندگی او در این محله نمی دانند و نشنیده اند.

دل آدم می گیرد وقتی سید مجتبی را در این محل این قدر غریب می بیند. هیچ نمی دانیم که نشانی ها چه قدر دقیق بودند و چه قدر به "سید مجتبی میرلوحی" نزدیکمان کردند؛ اما این تلاشی بود برای پیدا کردن نشانی از خانه قدیمی سید جواد میر لوحی پدر سید مجتبی میر لوحی؛شهید نواب صفوی.

دردناک ترین اتفاق در جستجوهایمان نبودن و پیدا نکردن هیچ نشانی، خاطره ای، رد پای کمرنگی حتی از سید مجتبی، بود؛ طلبه شجاعی که غیرتش زبانزد همه بود روزی و هست این روزها هنوز.

دریغ از عکسی و نامی، از نشانی و یادی از او... جایگاهش در آسمان ها بلندتر و یادش در دلها ماندگارتر. 

                                                   
سوم: خون من به دست کثیف ترین مردم ریخته می شود
سید محمود میر دامادی از دوستان نزدیک شهید نواب صفوی، با ذکر خاطره ای از لحظه شهادت نواب صفوی از قول استوار انتظاری سرگروهبان مامور به ترور نواب، به خبرنگار سرویس باشگاه جوانی برنا گفت: "شخصی که نواب صفوی را اعدام کرده -استوار انتظاری سرگروهبان ارکان لشگر 2 زرهی- می گوید، زمانی که می خواستیم نواب را برای اعدام ببریم، با صدای بلند گفت :"شما مطمئن باشید که خون ما امشب به دست کثیف ترین مردم ریخته می شود، اما از هر قطره خون ما، یک مبارز ولایت به پا خواهد خاست و به ربع قرن نمی رسد که پایه حکومت "سگ توله" پهلوی فرو خواهد ریخت" و بعد از گفتن این جمله حالش منقلب شد.

استوار انتظاری می گفت بعد از این که تیر خلاص را زدیم، نوری تمام فضا را پر کرد و در اثر آن مستی از سرمان پرید. بعد نور از بین رفت. 


                                                   ***