باشگاه جوانی برنا /پسر جوانی که پیشبند بلندی به کمرش بسته سر میزها می آید و سفارش مشتری ها را می گیرد. تی شرت بلند و گشادی زیر اورکت سبز رنگش پوشیده که عکس یکی از شخصیت های کارتونی رویش چاپ شده و موهای فر بلندش را پشت سرش جمع کرده است.

سر یکی از میزها که می رسد با مشتری احوالپرسی گرمی می کند، انگار که شخص مقابل یکی از آشناها یا شاید از مشتری همیشگی اش باشد. آخر حرف هایش می گوید: هر وقت میزهای طبقه بالا خالی شد ،خبرتان می کنم که بروید بالا  مخاطب او دختر و پسری جوان هستند. دختر جوان جز کلاهی بافتنی چیز دیگری به سر ندارد و ...

امروزه خیابان های شهر پر است از مغازه های کوچکی که کنار اسم شان نام کافه را به یدک می کشند؛ صدف، فنجان، سیب، چهارسو، بوفه و... که البته آدرس بعضی هاشان را به همین راحتی نمی شود پیدایشان کرد، بیشتر این کافه ها در طبقات زیرین یا بالای پاساژها و مراکز تجاری هستند، هر چه پرت تر و دور از دسترس تر، دنج تر و پر طرفدار تر ! آدرس این کافه ها بین مشتری ها دست به دست می چرخد و به این شکل مشتری های جدید جذب کافه می شوند و خلاصه کافه رونق می گیرد و می شود پاتوق.

کافه های شهر تهران از همان اول به این شکل نبودند، همه جور آدم به کافه ها سر می زدند. از کارگر و کسبه گرفته تا لوطی ها و ریش سفیدهای هر محله ای. زمان قدیم میز و صندلی های فلزی میزبان مشتری هایی بودند که برای رفع خستگی به آنجا سر می زدند. بعضی از کافه های تهران قدیم "کافه نادری"،"کافه گل رضاییه"، "کافه لقانطه" بودند که البته کارکرد آنها مثل کافه های حالا نبود که کلی میز و صندلی عجیب و غریب را گاهی طوری بچینند که حتی مشتری ها یکدیگر را نبینند و یا بین میزها دیوارهای کوتاهی بکشند. دیوارها را قهوه ای یا مشکی رنگ بزنند و تا می توانند عکس های عجیب و غریب روی در و دیوارشان بچسبانند. کافه های تهران قدیم از کسانی مثل نیما یوشیج، جلال آل احمد، سیمین دانشور، اخوان ثالث،سهراب سپهری میزبانی می کردند.

ویژگی کافه های تهران امروز، دیوارهایی با رنگ های تیره، دکورهای گاهی مدرن و گاهی سنتی و البته متفاوت، قاب عکس های ریز و درشت با عکس هایی که گاه تصویر هنرمندان ایرانی یا خارجی هستند، گاه بازیگران هالیوود یا گاهی نقاشی هایی در سبک های مختلف که البته هر کسی سر از آنها در نمی آورد!

قصد این گزارش اعلام وضعیت کافه هایی است که در گوشه و کنار شهر، گاه با اندک نظارتی و البته گاه بی هیچ نظارتی پذیرای مشتریانی می شوند که این کافه ها را برای قرار، نشستن های طولانی و بی هدف یا گپ های دسته جمعی انتخاب می کنند.

صدا به صدا نمی رسد
نمای اول: کافه داخل یکی از پاساژهای خیابان ولی عصر قرار دارد. مغازه های اطراف آن در پاساژ کافی نت و خدمات کامپیوتری هستند. دختر جوانی با کوله پشتی، شلوار گرمکن، مانتوی کوتاه و آستین های بالا زده وارد پاساژ می شود و یک راست می رود سراغ کافه، در را باز می کند و وارد می شود.

پشت سر او وارد می شوم و دوباره صدای زنگوله در را در می آورم، مشتری هایی که داخل کافه هستند آنقدر درگیر ژست های روشنفکری و حرف های خصوصی شان هستند که هیچ کدام به طرف در برنمی گردند تا تازه واردی که وارد شده  را ببینند. همه میزها پر هستند. با این که کافه کوچک است، صدای موسیقی نمی گذارد صدای حرف زدن کسی را بشنوم.

 
زن جوانی تنها پشت یکی از میزها روی صندلی های چوبی کافه لم داده و خاکستر سیگار لای انگشت هایش نزدیک است که روی زمین بریزد. خیره شده به روبرو و انگار اصلا حواسش نیست که کجاست. بقیه مشتری ها زوج هستند و بدون استثنا سیگار به دست! در این کافه دختری را نمی بینی که سیگاری لای انگشت هایش نباشد.

هوا سنگین است. دود سیگار مشتری ها نمی گذارد نفس بکشی.تنها یک میز خالی هست و روی آن هم کاغذ رزرو گذاشته اند. پسر جوانی که پشت پیشخوان کافه ایستاده عذرخواهی می کند که جای خالی ندارند و می گوید کاش تماس می گرفتید تا برای تان میز رزرو کنیم !
                                              

طبقه بالا مخصوص سیگاری هاست

نمای دوم: کافه بعدی در خیابان ولی عصر نرسیده به طالقانی است. درهای چوبی دارد و همین که وارد آن می شوی با مشتری ها روبرو می شوی، بس که کوچک است. کنار در ورودی صندلی های حصیری دور میزی چیده شده؛گوشه و کنار روی دکورهای چوبی شمع روشن است. در انتهای سالن طبقه اول بار کافه قرار دارد و سه پسر جوان پشت بار هستند که گاهی برای گرفتن سفارش یا جمع کردن میزها بیرون و بین صندلی ها می آیند.

کافه دو طبقه است. طبقه بالا چیزی شبیه به VIP است. می توانم طبقه بالا بنشینم ؟ کافه دار در جوابم می گوید: میزهای بالا همه پر است و می رود پی آماده کردن سفارش هایی که گرفته است. از پله ها بالا می روم. دختر و پسری از سر میزی بلند می شوند و همان لحظه پسر کافه دار، زوج جوانی که طبقه پایین منتظر خالی شدن میزها بودند را به طبقه بالا و به طرف میز خالی شده راهنمایی می کند.

یکی از میزها خالی می شود و وقتی می نشینم منوی کافه را برایم  می آورند. منو تکه ای از تنه درخت است. دیوارها قهوه ای رنگ هستند و تابلوهای پر از گل های خشک، شماره بندی شده اند، انگار که برای حراج گذاشته شده باشند.

دریچه کولر تنها راه خروج دود سیگار است. دختر جوانی هست که سیگار بعدی را با سیگار قبلی روشن می کند، بدون هیچ فاصله ای و همراهش که مرد جوانی است البته بین سیگارهایی که دود می کند، فاصله می گذارد. طبقه بالا انگار مخصوص سیگاری هاست. همه بی وقفه سیگار می کشند و دود همه جا را پر کرده است. قید هات چاکلتی که سفارش داده بود را می زنم. سه هزار و پانصد تومان روی میز می گذرام و از کافه خارج می شوم.



اینجا واقعا دنج است!
نمای سوم: کافه سوم در طبقه بالای یکی از پاساژهای غرب تهران است. کافه "س" واقعا دنج است، چون به عقل جن هم نمی رسد چنین جایی کافه ای باشد و پاتوق عده ای هم باشد. کافه کوچکی است. مرد صاحب کافه نگاهی به سرتا پایم می اندازد و به طبقه بالا راهنمایی ام می کند!

پشت یکی از میزها می نشینم و تصمیم می گیرم کیک و چای سفارش بدهم. همان لحظه مرد کافه دار از پله ها بالا می آید و قلیانی در دست دارد. قلیان را برای دخترها آورده، آنطور که از حرف هایشان پیدا است، دانشجوی یکی از دانشگاه های همان اطراف هستند.

قلیان را که می گیرند، دود را به شکل های مختلف از بینی و دهانشان خارج می کنندو  با موبایل از یکدیگر فیلم می گیرند و می خندند. چای ام را می خورم و خودم را از دیدن باقی این نمایش محروم می کنم!

                                                       ***
البته این سه نما، بازگو کننده فضای تمام کافه های شهر نیست. کافه هایی هم در شهر هستند که رعایت موازین اخلاقی از اصول و شروط اولیه شان است .برای مثال اعلام می کنند که رعایت حجاب در این کافه برای مشتری ها الزامی است. بعضی کافه های شهر no smoking هستند. در این کافه ها امکان استفاده از اینترنت پر سرعت بی سیم برای مشتری ها و گاهی مشترک های کافه فراهم است.

نمایش فیلم، قصه خوانی، فراهم کردن فضایی آرام برای مطالعه، برگزاری جلسات و نشست های هنری از دیگر برنامه های این دست از کافه ها هستند. در کنار این دست از کافه ها، کافه هایی هستند که بدون رعایت اصول اخلاقی، فضای آلوده ای را می سازند و با فراهم کردن فضاهایی دور از دسترس و دید عموم و البته به اصطلاح خودشان دنج، خواسته یا ناخواسته بستری برای رشد آسیب های اجتماعی ای مثل افزایش استعمال سیگار در بین زنان و دختران جوان فراهم می کنند و حرف آخر اینکه همین روزها روزنامه ها و خبرگزاری ها از سرو مشروبات الکلی و برگزاری مهمانی ها مختلط در کافه های شهر خبر دادند.

***