خبرگزاری برنا-یکی از زیر،یکی از رو،حالا دوباره،یکی از زیر یکی از رو...این صدای یکنواخت و آرام مصیب سلمان زاده است که در کارگاه قالی بافی کوچکی در شورآباد قم،قالی قمی می بافد.قالی های قمی گره های محکمی دارند.چون برخلاف قالی های تبریز و کرمان،گره هاشان با دست زده می شود و خبری از قلاب های مخصوص گره نیست.آن طرف تر در شاهین دژ،دخترکان ترک زبان استان آذربایجان،چشم به نقشه های کامپیوتری مدرن می دوزند و بر طبق شماره ها گره ها را کنار هم می گذارند و تا اخر کار هم از نقش و نگار قالی هیچ سر در نمی آورند.آخر کار،چشمشان را که باز می کنند،با یک باغ کوچک گل ابریشمی روبه رو می شوند که برای به گل نشستنش سه ماه شب و روز،چشم گذاشته اند و دل سوزانده اند.قالی که از دار چیده می شود،پسرک جوان قالی باف،به دست های پینه بسته اش نگاه می کند و زیر لب زمزمه می کند:«ایلک سالام پول پالام/اوستانن قیزن آلام*» .اینجا یک خانه ی کوچک و قدیمی در یکی از روستاهای کوچک آذربایجان است که زنان و دخترانشان تابلوفرش های نفیس ایرانی می بافند و آن را به ثمن بخس می فروشند،غافل از اینکه قیمت یکی از این تابلو فرش های گل ابریشم در بازار فرش تهران،چندین برابر تمام سرمایه زندگی آن هاست.
سمیه،دختر جوان شاهین دژی،یک سالی می شود که دست به قلاب های قالی بافی نزده.او حالا دیگر منشی یک مطب دکتر است و کارهای دفتر او را انجام می دهد.عوضش شب ها تا دیر وقت به دستان خسته مادرش نگاه می کند که با سرعت تابلو فرش گل ابریشمی را می بافد و سرعت دستش رقصان و آهنگین است،کمی که قالی می رود،آرام آرام گل و بته ها نمایان می شوند.حالا دیگر از نقشه های کامپیوتری کسی سر در نمی آورد،باید بنشینی و ببافی تا ببینی آخرش چه از آب در می آید.سمیه می گوید:«برای بافتن یک تابلوی 1 متر در یک متر،تقریبا دو ماهی فرصت لازم است.باید از صبح تا شب بنشینی و ببافی.اگر قالی تمام ابریشم باشد که اوضاع سخت تر هم می شود.چون نخ های ابریشمی سفت است و گره زدنش طول می کشد.برای بافتن یک تابلوی یک مترو نیمی،که ابریشمی باشد و دقت زیادی کرده باشی و سه ماه،یک تنه برای بافتنش زحمت کشیده باشی،200 هزار تومان دست مزد می گیری.»از او می پرسم اصلا می دانی قیمت این تابلوها در تهران چقدر است؟
بعد از کمی مکث،با همان لهجه شیرین ترکی،آرام می گوید:«ما چیزی نمی پرسیم،آنها هم چیزی نمی گویند،اگر خیلی سئوال کنیم،دیگر سفارشی به ما نمی دهند،آن وقت تو ضمانت می کنی که این چرخ لنگ زندگی بچرخد؟»می پرسم برای بافتن یک تالو چقدره زینه می کنی،پول نخ ها چقدر می شود؟می گوید:«پول نخ،دار،قلاب،همه پای صاحب کار است.ما فقط می بافیم.اگر دار قالی از خودمان بود که غصه نداشتیم.»وقت خدا حافظی،قبل از اینکه گوشی تلفنش را قطح کند،از او می پرسم که یک آهنگ محلی که وقت بافتن تابلوها برایخ ودش زمزمه می کرده را برایم بخواند.با خنده و خجالت می گوید:«من جوان بودم،آهنک محلی نمیخواندم و بلد هم نیستم.همین ترانه هایی که دخترها و پسرهای پولدار،وقت تنهایی و رانندگی برای خودشان زمزمه می کنند،می خواندم.تو مثل گلی یا همین شعرها.ترانه های ترکی استامبولی هم بود که رویم نمیشود برایت بخوانم.!»وقت گذاشتن گوشی،صدای خنده های ریز دختر توی گوشم زنگ می زند و فکر میکنم به دست هایش که صاف نیستند،نرم نیستند و دخترانگی ندیدند...
مریم یکی دیگر از دختران شاهین دژی است که این روزها شغل دومی هم دارد.او بر خلاف سمیه که قالی بافی را کنار گذاشته،بعد از تمام شدن کار اداری اش،دوباره قلاب را به دستش می گیرد و لابلای تار و پود قالی می نشاند و می بافد.مریم می گوید:«برای یک تابلو فرش دو متری که گلهایش ابریشمی باشد،دو نفری سرش مینشینیم و دو ماه وقت می گذاریم.آخر سر هم 250 هزار تومان به هر دونفرمان می دهند.مجبوریم که به این جور کارها تن بدهیم.در شهرستان ما بیکاری وحشت ناک است و دستها به دهان نمی رسد،اگر بخواهیم،جهیزیه جورکنیم،نانی برایخ وردن داشته باشیم،همین 250 هزار تومان هم از سرمان زیاد است.»از مریم می پرسم که فرش خانه ی خوذشان دست باف است می گوی:«دست باف که هست،اما نه از آن هایی که شما فکر میکنی،قالیچه های نه چندان مرغوب که خیلی تر و تازه نیستند و حرفه ای ها به آن ها خرسک می گویند.ما خرسک زیر پایمان پهن می کنیم.»
از مریم در مورد دستهایش میپرسم.اینکه قالی بافی چقدر به حالت دست هایش اسیب رسانده.می گوید:«دست هایم خیلی صاف و کشیده نیست و زبری دارد.ما هم که اهل کرم و دارو نبودیم.نهایتش کمی دمبه آب می کردیم و روی دستهایمان می مالیدیم...»
شماره ی محمود بالازاده،صاحب کار سمیه را از روی یکی از نقشه های کامپیوتری پیدا میکنیم و با او تماس میگیریم.گوشی را که بر می دارد می گوید:بیوروم!خدا خدا می کنم که فارسی بلد باشد.از گزارش مجله استقبال می کند و با رویی گشاده به سئوال هایم جواب می دهد.از او در مورد قیمت نخ ها می پرسم او می گوید:«همه چیز بستگی به مرغوبیت نخ بستگی دارد.ما نخ ها را کیلویی خرید و فروش میکینیم.یک تابلوی یک متر در یک متر حدودا 700 گره دارد و 7 کیلو هم نخ می بردنخ هم قیمتش از کیلویی 50 تا 20 هزارت وامن نوسان دارد.برای رنگ رزی هم که باید پول جدا بدهیم.پول کارگر هم جدا.ارزان ترین قسمت مال دار قالی است.یک دار قالی را 50 هزار تومان میخری و هزار بار از آن استفاده می کنی.»درم ورد کمی دست مزد کارگرها از بالازاده سئوال می کنم.او میگ وید:«همیشه آن کسی که بیشتر از همه زحمت می کشد،پول کمتری هم می گیرد،این خاصیت طبقه کارگری است.من خودم 15 سال کارگر قالی بافی بودم.برای همین می دانم آن ها چه می کشند.»او در پاسخ سئوال من در مورد قیمت فروش تالو فرش ها به بازاری های تهران می گوید:«یک قالی با تمام دردسرهایش برای من 500 هزار تومان تمام می شود.من هم آن را بخ 700 هزار می فروشم.در تهران قیمت ها نجومی بالا می رود.جدیدا در مغازهی یک تهرانی،دیدم که تابلوفرشی که مال یکی از کارگرهایم بود و من به او برای بافتش 100 هزار تومان داده بودم،3 میلیون تومان برای فروش قیمت گذاشته بودند...»
بیماری های قالی بافی کاملا مشخص و شناخته شده اند.از درد مفاصل و کمر درد و کج شدن انگشتان دست و در شرایط حاد که اوضاع تهویه کارگاه مناسب نباشد،می شود نمونه هایی از سل را هم دید.
صدیقه یک مادر قمی است که درحسن آباد قم زندگی میکند و دخترش طاهره به خاطر سل 6 ماهی است که از دنیا رفته.صدیقه می گوید:«خانه ی ما از طویله های قدیمی حسن آباد بود که درستش کردیم و زندگی مان را شروع کردیم.آقای طاهره مریض است و توان کار ندارد.ما هم که نسلی قلی بافی بلدیم،با یکی از دار فروش ها قرار داد بستیم که در ازای کار شبانه روزی من و طاهره و دختر کوچکم زهرا،ماهی 80 هزار تومان حقوق بگیریم.چون من در نانوایی هم کار میکردم و دخترم هم کوچک بود،کار اصلی روی دوش طاهر بود.خانه مرطوب بود و پر از های قالی روی ریه بچه ام نشست.هرچه دکترها گفتند باید از محیط دور شود،آقایش غیرتش قبول نکرد که دخترمان را به خانه فامیل بفرستد.شرایط هم طوری نبود که از کار دست بکشد،طاهره پشت داری قالی جان داد...»
نزدیکی های میدان فردوسی بازار فرش فروشی اسم و رسم داری است.وارد بازار می شوم و روبروی یکی از مغازه های ان چنانی می ایستم.پیرمردی خوش قیافه و خوش لباس در حال صحبت با موبایل است و لپ تاپی هم جلوی دستش است.بالای سر پیرمرد،تابلو فرش زیبایی نصب شده که دختکری را در حال قالی بافی نشان می دهد.جلو می روم و قیمت تابلو که اندازه اش اندازه ی قالی های سمیه و مریم است می پرسم.آقای فروشنده می گوید:«روی خوب تابلویی دست گذاشتی دختر جان.قالی تبریزی است و قیمتش هم برای شما 14 میلیون تومان است!»کمی که در مغازه اش می چرخم،او هم تلفنش تمام شده.به به بهانه یک لیوان آب کنارش می نشینم و در مورد تابلوها و این که از کجا به دستش می رسند از او سئوال می کنم. او می گوید:«ما خودمان در تبریز و کاشان و کرمان کارگاه داریم و کارگر های قالی باف زیر نظر خودمان هستند.برای بافتن همچین تابلویی هم بیشتر از 800 هزار تومان دست مزد نمی گیرند.»
از او می پرسم که آیا این قیمت منصفانه است یا نه.او می گوید:«شهر نشینی خودت را با این ها مقایسه نکن.دویست هزار تومان برای کسی که تا حالا تلویزیون ندیده به اندازه دو میلیون ارزش دارد.»من می پرسم پس چرا ما باید چند برابر قیمت یک قالی را پرداخت کنیم؟او می گوید:«برای این که همین مغازه ای که شما روی صندلی اش لم داده ای،سالانه 50 میلیون مالیات و خرج دارد.من از جیبم که نباید بدهم.در ضمن شما کاسه داغ تر از آش این دهاتی ها نشو،خودشان هفت متر زبان دارند.!»
*:انقدر کار می کنم و گره می زنم تا آخر بتوانم دختر اوستا رو بگیرم.