به گزارش خبرنگار خبرگزاری برنا، عبور از خیابان های شهر آن هم شب ها که خیلی ها از خستگی دیگر رمقی برای بیرون رفتن از خانه ندارند، تجربه جالبی است. دیدن مردانی که تازه ابزار کار به دست گرفته اند و قرار است کاری کنند کارستان... شهری که در روز مملو از زباله شده را با دستان پینه بسته شان دوباره برق بیندازند و نان حلال کسب کنند. اما گاه یادمان می رود که این انسان های شریف در بین ما زندگی می کنند. بی آنکه مزاحمتی برای کسی داشته باشند یا بوق کشان از کنارت رد شوند و دشنامی نثار کنند، شهر را برایمان تمییز نگه می دارند، در حالی که برخی از ما کاری جز بی مهری در حقشان نمی کنیم.

شب گذشته برای نوشیدن یک فنجان قهوه به مغازه ای در شمال شهر تهران رفته بودم. تصویر جمع شدن تعدادی جوان امروزی دور یک پیر مرد که لباسی زرد برتن داشت توجه ام را جلب کرد . گوش های خود را تیز کردم تا متوجه مکالمات آنها بشوم . پیر مرد را مشتی خطاب می کردند . انقدر با مشتی صمیمی بودند که گویا سالیان سال است که او را میشناسند . مشتی پاکبان و مهربان بود.

کنجکاوتر شدم. کنارش رفتم. می گفت :« از وقتی بچه ها در کوچه مشغول بازی بودند، پاکبان محله بودم و حالا آنها بزرگ شدند و گرد پیری روی سرم نشسته است». او قبلا تعدادی کامیون ترانزیت داشت که به علت گرفتار شدن در دام قاچاقچیان بر باد داده بودشان. مدتی را در حبس گذرانده و پس از آزادی برای کسب روزی حلال شغل شریف پاکبانی را انتخاب کرده بود .

مشتی 3فرزند داشت. دو فرزند دختر و یک پسر . یکی از پسر هایش پزشک بود و دیگری خود را برای مقطع دکتری آماده می کرد . دخترش هم مهندس شده بود و سرکار میرفت . گرم صحبت هایش بودم که پسری جوان با خودروی میلیاردی اش با سرعت زیادی از بقل مشتی رد شد.

پیرمرد به او گفت : (( مگه سر میبری ؟ )) همین جمله کافی بود تا پسر جوان از اتوموبیل خود پیاده شده و با تمسخر کردن لباس و شغل مشتی او را تحقیر کند و در میان بهت همگان به سرعت به اتومبیل خود برگردد و به راهش ادامه دهد .

حالا دیگر غیر از جوانان بقیه افراد حاضر در محل هم دور او جمع شده بودند و دلداریش می دادند و از طرف آن جوان هم عذر خواهی می کردند. مشتی دلش شکسته بود، اما به روی خودش نمی آورد . همانطور که جارویش را از زمین بلند می کرد ، گفت : « عزت دست خداست ، جوونا درس بخونید ، پول حلال دربیارید ، پول حلال عزت میده به آدم .عزت همینه ، با اینکه اون جوون من رو تحقیر کرد اما شما بازم به من احترام میذارید. منی که جز خدا هیچ کسی رو ندارم».

تصور کنید جای مشتی، جوانی تازه کار چنین شغلی  را انتخاب می کرد. فردی هم سن و سال خودش در جامعه فقط به خاطر وضعیت مالی بهترش، به راحتی او را تحقیر می کرد و می رفت . جوان که حالا شغل خودش  را عار می دانست دست از کار می کشید و معلوم نبود برای امرار معاش دست به چه کارهایی بزند .

پیرمرد پاکبان رفت، اما تمام کسانی که شاهد این اتفاق بودند فهمیدند که یک جای کار می لنگد. چرا باید پیرمردی زحمتکش اینچنین تحقیر شود. آن هم به خاطر اینکه دست به دزدی یا کار کثیف دیگری آلوده نکرده و برای کسب لقمه نانی زحمت می کشد. یادمان باشد در هیچ کجای دین، آداب یا رسوم انسان ها کسب روزی حلال عار نیست. بلکه باید دست چنین انسان های شریفی را بوسید و آنها را الگویی برای جوانان آینده این مرزوبوم قرار داد.